-دلم می خواهد

دلم می خواهد تاحدی رشد کنم که هیچ حرفی برایم گزنده نباشد...

دلم می خواهد چنان قدرتی داشته باشم که چشم برنقص های

آدمیان ببندم ...

دلم می خواهد انقدر وسعت دید داشته باشم که هر فکر و عقیده ای

در آن جا بگیرد ...

دلم می خواهد چنان دلی داشته باشم که همه ی بی مهران عالم

را در خود غرق کند...

دلم می خواهدانقدر مهربان باشم که بی دلیل همه را دوست بدارم...

دلم می خواهد که دلم چیزی نخواهد...

- برای بهارم

 

- سوراخ دعا

نوشته : عاشق که نمی شوی بانو !

لا اقل

آداب معشوق بودن بدان !

 

................................................................................

راستش متوجه نمی شم  به گفته ی ایشون الان 

هرکی از راه رسید و گفت من عاشقتم ! ما باید در

موضع معشوق قرار بگیریم و خدمات معشوق بودن

ارائه بدیم آیا؟! 

به نظر من رابطه خودش همه چیز رو تعریف می کنه شما

سوراخ دعا رو گم کردی داداش !

- نوش دارو

آغوش و بغل معجزه اند! 

کافی ست در زمان مناسب در مقابل یک فرد عصبانی، ناامید،

خسته ، مضطرب و پریشون ... آغوش باز کنید و معجزه شو

ببینید !

در این جور مواقع من فقط آغوش باز می کنم و می گم:

بیا اینجا ببینم ... و همین که اون آدم توی بغلت جا می گیره

ضربان قلبش کند و کند تر می شه ...و نوازش ، آرامش رو

تضمین می کنه ... 

این شیوه ای هست که برای آرام سازی پیشنهاد می کنم

و بسیار هم خوب جواب می ده ...وقتی فرد رو در آغوش

می کشیم باید نرم و منعطف باشیم و حالت معذب هم

نداشته باشیم و بعدش آروم به نوازش سر بپردازیم و با

صدای ملایم و کلمات شمرده حرف بزنیم ... زمان ِ آروم

شدن ِ افراد با هم متفاوت است ولی دیر و زود داره ،

سوخت وسوز نداره ...

متاسفانه بخاطر فرهنگ مزخرف حاکم، بغل و آغوش که از

آرام بخش های طبیعی هستند و در غالب پستانداران و 

حتا بسیاری از جاندارن دیگه می شه مشاهده کرد، شکل

درمانی خودش رو از دست داد و محدود شد به اما و اگرهای

بسیاری ... اما پیشنهاد همیشگی من به مراجعین،رفقا و

آشنایان، این درمان ِ بی هزینه ی پر منفعت هست و همواره

اوصیکم به یادگیری ِ گشودگی ِ آغوش و داشتن ِ بغلی گرم

برای همه ی کسانی  که تشخیص می دهید می توانید

بادر برگرفتن شان ، آرام شان کنید ...

اگر آغوش درمانگری دارید ... دریغ نکنید ... در آغوش گرفتن، 

عملی همنوع دوستانه ست که با تمرین و صبوری به 

معجزه ای درمانگر تبدیل می شود ... باور نمی کنید؟!

کافی ست امتحان کنید ...

 

 

- دکترهای کشکی کشکی ...

توی گروه قهوه خونه گفته بودم که دوستم دفاع داره و خواهش

کرده بود که قسمت آماری شو من براش انجام بدم !

بالاخره روز دفاع از تزش رسید و چهار پنج تا دکتر ناظر بر

ماجراوو  ایشون دفاع کردند .یکی از داورها به یکی از آزمون های

آماری ایراد گرفته بود. رفیقم پیغام داده دستم به دامنت اینا

دارن بحث می کنند که فلان روش اشتباهه یک کاری بکن !

پنج دقیقه وقت داشتم براش دلیل بفرستم ... همون موقع

متوجه شدم که داوره راست می گه کارم اشکال داره ، اما

شیطنت کردم و با خودم گفتم اگه راهنما و مشاور متوجه ایراد

کارم نشدن شاید بشه این یکی رو هم پیچوند و بعدن یه فکری

برای اصلاحش کرد ! چند تا دلیل براش نوشتم و در واقع

خودم می دونستم دری وری می گم ولی موضوع رو با

شگرد خودم پیچیده ترکردم و برای دوستم فرستادم...

یک ساعت بعد زنگ زد و قربون صدقه گویان گفت کادوت محفوظه !

یعنی به همین راحتی سره چند تا استاد دانشگاه کلاه رفت!

قلبن از کارم شرمنده ام و به این دغل کاری افتخار نمی کنم اما

این مدرک دکتری اصلن به چه دردی می خوره وقتی تزمعیوبش

(که یکی دیگه هم انجامش داده) با نظارت اون همه استاد کشکی

کشکی تایید شده!

...........................................................................................

به دوستم گفتم برات اصلاحش می کنم و باید به استادت بگی که

کارت اشکال داره و همه ی زحمتش رو هم خودم متقبل می شم ... اول 

زیر بار نمی رفت ولی راضی شد!

وجدان درد دارم هنوز... تا من باشم از این غلطا نکنم ...

-فرق است میان عاشق و معشوق !

عاشق به گاه ِ بی وفایی از جانب معشوق ، زمانی که زخم

می خورد از سوی یار، سرش به زیر است و مقابله نمی کند

و یار را ضعیف و زبون نمی پندارد ...

معشوق اما...

 معتادِ عشق ورزی عاشق است و با نبود ِ عاشق  ،

خمار و عشق افیون اوست و نشئگی مزید بر زخم

زدن های مکرر ... 

معشوق، خماری را با عشقی دیگر به نشئگی می رساند...

عاشق اما ...

همچنان سرش به زیر است و زخم هایش را مرهم می زند!

 

-تسلیم

 

اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی اعتنایی مزمن.

دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن، آن‌چه

اهمیت دارد کشداریِ رخوتناکِ حسی‌ست که دیگر تو را به واکنش

نمی‌کشاند و در آن لحظه فقط در سکوت نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی...

 

 

- خوابم می آید

نزدیک ِ پاییز که می شود ، مانند همین برگ های سبز ، زرد، نارنجی و 

سرخ ... خُلق ِ من هم رنگ به رنگ می شود !

حالا نه این که یک روز گریان باشم و یک روز خندان ها ...

یعنی بیش از آن که نمود بیرونی داشته باشد ،خودمان از احوال مان

مطلع تریم و اندرونی مان محول است حول ِ چندین احوال !

 

البته این وضعیت می تونه دلایل مختلفی داشته باشه ،مثلن این که

به موقعیت خورشید و زاویه ی تابشش به زمین مربوط باشه یا این

که به کمتر شدن اوقات فراغت و فراقت یا ساعات کاری ِ بیشتر...

البته قدیم ترها چنین وضعیتی برایم محسوس نبود، یا تاثیر سن 

ست یا این که مربوط است به عاشقیتی که رخ داده بود روزگاری

در آغاز یک پاییز و از اون جایی که می گویند" آدم ها بعداز

عاشق شدن ،هرگز آن آدمه پیش ِ از عاشقی نمی شوند " این 

هم می تواند مزید برعلت باشد ... خلاصه علتش هر چه هست

مدارهای سلسله اعصاب من در پاییز گه گاه اتصالی می کنند و

رنگ خُلقیاتم را تغییر می دهند! اصلن برای مطمئن شدن از احوالم

در چهارفصل MMPI را امتحان کرده ام ... کلی پاییزم توفیر دارد ...

هرچند شخصن به دسته بندی خلق انسان به دوقطب، مخالفم و نظرم 

به وجود یک طیف نزدیک تر است . مثلن من درون گرایی هستم که

از تنهایی لذت می برم اما این به معنای بی معاشرتی نیست و 

یادم نمیاد هیچ وقت منزوی بوده باشم. اما مانند برون گراها من انرژی

خودم رو از جمع نمی گیرم بلکه از خلوت و تنهایی ام شارژ می شوم

و به جمع باز می گردم  و برای حضور در جمع نیز آستانه یتحملی

دارم که با رعایتش هم از حضور در جمع لذت می برم وهم عاشق

خلوت خویشم . 

این روزها که می رسه انگاری یک نیروی نامرئی من رو به سمت

غار پاییزی ام می کشاند ،برخلاف زمستان خواب ها من اما در

زمستان فعال تر می شوم(شایدبه اسفندی بودنم مربوط باشد ).

البته دلایل دیگری هم بی تاثیر نیستند که موجب می شود

آدمجل و پلاسش را جمع کند و به تنهایی اش پناه ببرد و اون

هم اخبار از هرنوعش هست . بحث های بیهوده ، جنگ و جدلهای

تمام نشدنی و جهانی شلوغ که سرگیجه و سرسام می آورد.

حس می کنم خوابم میاد و اگه یه جای دنج و بالشی نرم داشته

باشم تا ابد خواهم خوابید ... 

 

- حظ نوشت

این روزها آدم های خشنود و راضی را کمتر می توان دید یا

شاید بهتر این باشد که بگویم ، من کمتر می بینم شان !

دیروز یکی شان با چشمانی پر فروغ مقابلم بود .

حرف نمی زد ،شور و شوق می پراکند ...

دستانش به همراهی کلام آمده بودند و با تن صدایش در

هوا رج به رج نقش می زدند ...

راه رفتنی موزون وسبک ! پری رقصان در نسیم را می ماند...

تبسم ، خنده می شد و خنده ، قهقه ... و دوباره از نو ...

کمترین اثر ِ آدم های راضی ، محظوظی و مشعوفی ست که

از وجود ِ سرخوش خویش به اطرافیان سرایت می دهند و چه

خوش احوالی ست  اگر چشم به هر سو بگردانی خشنودی و

رضایت ، چشم انداز و چشم نواز باشد !

 

- کوفت نوشت

 اونایی که شغل شون مثل ما، شنیدن ِ مشکلات ، دردها

آلام و مصیبت ها و حال خراب دیگرون هست، خوب می دونن

من چی می گم !

صنف ما حتا در مهمونی و دورهمی و مثلن عشق و حال ،

قسر در نمی ره و بالاخره یکی یه گوشه گیرش میندازه و

اسباب کوفت شدگی رو براش مهیا می کنه ... قسمت

عجیبش اینه که معمولن نزدیک ترها بیشتر مسبب زهرمار

سازی ِ اوقاتی هستند که قرار بوده به شادی و خوشی بگذره ...

به مرور زمان خیلی از ماها تبدیل می شیم به حواسی که

که بدترین هارو دریافت می کنه ... مثلن در بین اخبار

ناگوارترین ها، در بین تصاویر موجود در جامعه ، زشت ترین ها

... در میان بی اخلاقی ها ، بد اخلاق ترین ها .... و خلاصه این

که قسمت ِ گَنده ِ همه چیز، گیرنده های مارو تحریک می کنند !

البته این مربوط به همه نمی شه ،لااقل در بین همکاران من

تعداد قابل توجهی به این معضل مبتلا هستند .

می گن به هر چی بیشتر توجه کنی بیشتر رشد می کنه

و البت پر بی راه هم نگفته اند که ما دیده ایم اثرش را !

قسمت ِ بی چاره کننده ی ماجرا دلبستگی هایی ست که

مبتلا بهش می شویم و نصیب، ناجورترین ها هستند که

هیچ وقت انگار جور نمی شوند و کام تلخ ما می ماند و

دگر هیچ!

بدکوفتی ست این حرفه ی مشاوره و روان درمانی ...

 

👤 سهراب جانِ سپهری

رفته بودم سر حوض

 تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب

 آب در حوض نبود

 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

 و بگو ماهی ها، حوض شان بی آب است

👤اریک امانوئل اشمیت


ریشه ی نفرت هیچ وقت خود نفرت نیست... چیز دیگه ای رو بیان

می کنه... رنج ،ناکامی ،حسادت ، اضطراب...

عشق به نام خودش حرف می زنه،

اما نفرت از چیز دیگری صحبت می کنه!

 

- همین جوری نوشت

همیشه عاشق طنازی و حاضر جوابی های هوشمندانه و

نکته سنجی آدم ها هستم . کسانی که منو به خنده

میندازندجایگاه ویژه ای در دلم باز می کنند. کافیه یک آدمی

هزار ایراد داشته باشه اما همین که طناز باشه برای من کافیه

که دوستش داشته باشم . به نظرم طنازی نیاز به هوش،

خوش ذوقی ، نکته سنجی و تجربه داره و همه ی این

خصوصیات در کنار هم یک شخصیت شیرین رو رقم می زنند . 

خلاصه این که طنازان به راحتی در دلم جا باز می کنند !

به نظرم چیزهایی که دوست شون داریم یا نداریم به اضافه ی

میزان اراده ی ما می تونند نقطه ضعف های مارو تعریف کنند.

و این علاقه ی من به طنازان یکی از نقطه ضعف های من به

شمار میاد برای همین تصمیم گرفتم که از این به بعد آدمای

طناز ِ باجنبه رو دوست داشته باشم 

در واقع فکر می کنم "جنبه داشتن" از مهمترین خصوصیاتی 

هست که در انتخاب روابط نزدیک مون باید بهش توجه داشته

باشیم . اما تعریف جنبه چیه ؟! آدم بی جنبه کیست؟!

چند تایی تعریف برای جنبه نوشتم و تغییر دادم و اصلاح کردم و

در نهایت متوجه شدم که جنبه چیزی نیست که برای کسی 

تعریفش کنیم و جنبه در برخورد افراد با یکدیگر ، تعریف و تنظیم

می شه و شکل می گیره . یعنی نمی تونیم بگیم فلانی در کل

آدم با جنبه ای است . مثلن می توانیم بگوییم فلانی در زمینه ی

شوخی آدم با جنبه ای است چون قبلن فرد در این مورد محک 

خورده و رفتارش رو دیده ایم . اما همین شخص می تونه در 

زمینه ای دیگه جنبه نداشته باشه ... منظورم این هست که

آدما تا در زمینه ای عملن رفتاری رو نشون نداده باشند

قابل پیش بینی نیستند . شاید برای همین باشه که از قدیم

سفر و شراکت دو مورد از راه های شناخت آدم ها در نظر

گرفته می شده . 

در هر صورت همچنان آدم های طناز رو دوست می دارم و

جنبه شون هم اگه به اندازه باشه که دیگه عاشق شونم .

 

.....................................................................................

 

اصولن من خیلی بسیار زیاد می نویسم ...شاید ده برابره 

چیزهایی که در فضای مجازی پخش و پلا می کنم ... اسماشون

هم معمولن دل نوشت ... عصبانی نوشت ... خر نوشت ...

همین جوری نوشت ... و از این دست هست . اینم یکی از اون

همین جوری نوشت ها بود.

 

👤 استاندال

 

آدمى سخن مى گويد تا افكار خود را بيشتر پنهان كند.

 

 

.......................................................................................

 

ولی من هر وقت می خوام افکارمو پنهان کنم ساکت می شم

- زخم

به زخم ها و انواع شان فکر می کردم . البته نه هر زخمی !

بعضی ها زبان شان زخم دارد ... بعضی هم نگاه شان ...

یک زخم هایی هم هستند که نمی توان برای شان ارزشی

تعیین کرد ! مثل زخم هایی که به جهت ایثار ایجاد شده اند ...

مردی را می شناختم که زخم عمیقی برچهره داشت و در نگاه

نخست چهره ای خشن و ناخوشایند را می دیدی ... اما وقتی

از او جدا می شدی بازتاب نورانی دلش از همه ی جهات ِ

آن زخم  مشعشع بود و دلت می خواست رخ متبرک کنی

با آن زخم عزیز !

زخم ِ بر دل ، از آن نوع زخم هایی ست که به چشم نمی آید

اما گاهی صاحبان ِ دل های زخمی با چشم، زخم های یکدیگر

را می بینند و لمس می کنند ...

بعضی ها هیچ وقت با زخم های شان کنار نمی آیند و تاریخ

زندگی شان به دو بخش ِ پیش از زخم و بعد از آن تقسیم می شود!

اما هستند عده ای که زخم های شان را نوازش می کنند و 

محترم می دارند و می دانند که از لحظه ی ایجاد و همه ی

لحظات دردناک تا سربسته شدنش ، پابه پایش آمده اند وحالا

قسمتی از وجودشان است ... 

زخم ها همیشه ایجاد می شوند و زخم زننده گان همواره

وجود خواهند داشت ... مهم این است که مهارت زخم بندی

و رسیدگی به زخم ها را بدانیم ... مخصوصن آن نوعش که

جایش می ماند!

👤 سورن کیرکگور

عصر ما به موجب ذات خود، عصر تعمّق و فهم است، اما از شور و

شوق خالی است. همه کس همه چیز را می داند، همه کس

می داند به چه راهی باید برود و هر راه با راه دیگر چه تفاوت های

جزئی ای دارد، اما هیچ کس اراده ی حرکت ندارد.

 

- ثبت شد

امروز از اون روزای ملس ِ خوش احوالی بود ... از اونایی که

نه تنها روی عمرآدم حساب نمی شه که انگاری برکت می ده

به حال و بالِ آدم و مثل بوی سنگگ دو رو خشخاشی و عطر

میرزاقاسمی در یک بعد از ظهرِ مرطوب ِ جنگلی ِ شهریورماهی ،

می ره می شینه اون جایی که بیگ بنگ هم نمی تونه تکونش

بده !

امروز بعد از سال ها دوباره صدای خودمو شنیدم ...

و نیز امروز یاد گرفتم که :

وقتی آدم در درون خودش و با خودش هست بسیاری از

احساسات ،عواطف و رخدادهای درونیش، نامتمایز ، مبهم و 

لغزنده است و مجال خیلی خوبی برای فرد فراهم نمی شه که

در احوال ِ درون ِ خودش تدبر و تامل جدی تری بکنه ولی وقتی

فرد رفته رفته عادت می کنه که این احوالات رو بنویسه ، جامه ی

زبان به تن شون بپوشونه و از درون خودش بیرون بیاره و پیش

روی خودش بگذاره، فرصت بسیار خوب و مغتنمی فراهم می شه

برای مراقبه و مداقه در احوالات درونی.

اما با گفتن و شنیدن صدای خود ، آشنایی زدایی می شه و

چشم اندازهای تازه تری رو ایجاد می کنه . تجربه ی عجیبی

ست! وقتی آدم متنی رو می نویسه در واقع با صدای درون خود

می خواند اما وقتی فرد صدای خود را از بیرونش می شنود

صدایی غریبه به نظرش می رسد گویی موجودی بیگانه ست!

احساس فرد نسبت به صدای بیرونی با احساسی که فرد 

نسبت به صدای خودش از درون دارد، بسیار متفاوت است.

این آشنایی زدایی یک فاصله ی مطلوبی ایجاد می کند میان

شخص و احوالاتی که بر او می گذرد و به احساسات مبهم و گه گاه

موذی و نامتمایز و لغزنده ، شکل متمایز و روشن تری می بخشه

از خفا بیرون می یاره و آشکارشون می کنه واین فرصت خوبی ست

برای این که فرد ببینه در اون اعماق و ژرفا چه می گذره !

 

 

👤 آرش نراقی

انگار هنر عاشقی بیشتر آداب دانی و نکته سنجی در مقام پیوستن

است، که باید دل محبوب را به دست آورد. هنر عاشقی شکل تعالی

یافته هنر شکار است، اما شکار دل. عاشق برگردمحبوبش می چرخد،

می رقصد، پر می گشاید، نغمه سرمی دهد تا جلوه زیبایی هایش

نظر محبوب را جلب کند، و او را به پاسخ متقابل و متقارن برانگیزد.

ظاهراً شیوه دلربایی انسانها و سایر حیوانات تفاوت ساختاری

بنیادینی ندارد. تفاوت اما در اخلاق عاشقی است. در قلمرو ما

انسانها شکار دل محبوب به هر شیوه ای روا نیست، شیوه انسانی،

عشق ورزی در قلمرو اخلاق است  یا باید باشد. اما به نظرم

مهمترین ویژگی عشق ورزی انسانی، یعنی عشق ورزی در قلمرو

اخلاق، رعایت آداب پیوستن نیست، آداب دانی در مقام گسستن

است. ما در مقام شکار دل محبوب سراپا هوشیار و مراقب ایم و

هزار و یک دقیقه ظریف را رعایت می کنیم، اما در مقام گسستن

غالباً زمخت، بی ملاحظه و بی ادب می شویم- انگار نه انگار که

مسؤولیت عاشقی به مقام وصل منحصر نیست، در هنگام فصل

هم هست. همه ما کمابیش می دانیم که تجربه عاشقی در

غالب موارد باران بهاری است تند می بارد و زود سرمی آید.

اما زخمهای عشق همیشه با ما می ماند. غالب زخمهایی که

عشق بر روح ما حکّ می کند نه از اصل جدایی که از نحوه جدایی

است. در رابطه عاشقانه افراد باروهای قلعه وجودشان را به روی

هم می گشایند تا به عمق وجود هم درآیند. اما این گشودگی

دل انگیز عمیقاً آسیب پذیرشان هم می کنند  قلعه ای که

باروهایش گشوده است در برابر تیرهای آتشین حریف بی دفاع تر

هم می ماند. این آسیب پذیری مفرط عشق را خطرخیز می کند،

و در لحظه جدایی زخمهای عمیق تری بر عمق جان فرد برجا

می گذارد. به نظرم مهمترین آداب جدایی در رابطه عاشقانه این

است که هیچ یک از طرفین، رابطه را بی خبر و یکسویه قطع نکند.

جدایی باید گام به گام و با آگاهی و توافق طرفین رخ دهد.

طرفین باید به هم فرصت و امکان تحلیل، ارزیابی، و تلاش برای

ترمیم رابطه را بدهند، و اگر این همه به جایی نرسید، بکوشند

رفته رفته آمادگی های روانی لازم را برای جدایی در طرف مقابل

فراهم آورند. و از آنجا که عاشقی نوعی اعتیاد است، در پاره ای

موارد آن کس که در رابطه “ترک می شود” باید به کمک

روانشناس و حلقه دوستان مراحل ترک اعتیاد از محبوبش را از

سربگذراند تا زخم جدایی به شریانهای حیاتی روح اش نرسد.

عاشق خوب آن نیست که می داند چطور دل محبوبش را شکار

کند، عاشق خوب آن است که بداند چطور دل محبوبش را

نشکند حتّی در وقت جدایی. عشق انسانی بیش از آنکه هنر

دلبری باشد، هنر دلداری است.

-تضاد و تعارض

همانطور که دادن پیام های متضاد به یک فرد موجب فروپاشی روانی

آن فرد می شود، دادن پیام های متعارض به یک جامعه نیز منجر به

فروپاشی فرهنگی می شود.