امروز از اون روزای ملس ِ خوش احوالی بود ... از اونایی که

نه تنها روی عمرآدم حساب نمی شه که انگاری برکت می ده

به حال و بالِ آدم و مثل بوی سنگگ دو رو خشخاشی و عطر

میرزاقاسمی در یک بعد از ظهرِ مرطوب ِ جنگلی ِ شهریورماهی ،

می ره می شینه اون جایی که بیگ بنگ هم نمی تونه تکونش

بده !

امروز بعد از سال ها دوباره صدای خودمو شنیدم ...

و نیز امروز یاد گرفتم که :

وقتی آدم در درون خودش و با خودش هست بسیاری از

احساسات ،عواطف و رخدادهای درونیش، نامتمایز ، مبهم و 

لغزنده است و مجال خیلی خوبی برای فرد فراهم نمی شه که

در احوال ِ درون ِ خودش تدبر و تامل جدی تری بکنه ولی وقتی

فرد رفته رفته عادت می کنه که این احوالات رو بنویسه ، جامه ی

زبان به تن شون بپوشونه و از درون خودش بیرون بیاره و پیش

روی خودش بگذاره، فرصت بسیار خوب و مغتنمی فراهم می شه

برای مراقبه و مداقه در احوالات درونی.

اما با گفتن و شنیدن صدای خود ، آشنایی زدایی می شه و

چشم اندازهای تازه تری رو ایجاد می کنه . تجربه ی عجیبی

ست! وقتی آدم متنی رو می نویسه در واقع با صدای درون خود

می خواند اما وقتی فرد صدای خود را از بیرونش می شنود

صدایی غریبه به نظرش می رسد گویی موجودی بیگانه ست!

احساس فرد نسبت به صدای بیرونی با احساسی که فرد 

نسبت به صدای خودش از درون دارد، بسیار متفاوت است.

این آشنایی زدایی یک فاصله ی مطلوبی ایجاد می کند میان

شخص و احوالاتی که بر او می گذرد و به احساسات مبهم و گه گاه

موذی و نامتمایز و لغزنده ، شکل متمایز و روشن تری می بخشه

از خفا بیرون می یاره و آشکارشون می کنه واین فرصت خوبی ست

برای این که فرد ببینه در اون اعماق و ژرفا چه می گذره !