یلدا بر همگی فرخنده ...

  

  


شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره     

بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره


شب شادی وشـــور و مهربانی است    

زمـــــــان همدلی و همزبانی است


در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد  

محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد


به هرجا محفلی گرم و صمیمی است   

که مهمانی درآن رسمی قدیمی است


به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل      

 شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل


ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه 

شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!


همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه      

 نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!


نشسته با تفاخـــــــــر  تــوی سینی      

کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی


چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه    

 شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!


بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم     

 اس ام اس می رسد پشت سر هم


جوانان آن طرف تـــر  جـــــــوک بگویند   

دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند


کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است      

در این محفل پی تولید بانگ است!!


زند بــــــــا “ای دل ای دل”  زیـــــر آواز     

ز بعد آن  “هاهاها”یی کند ســـــاز!


ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را    

بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!


چنین با شور و نغمه – شعر و دستان   

 خرامان می رســــــد از ره زمستان


شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز    

 نمانده هیچ؛ جز  هشتاد و نه روز !


کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران    

 که در راه است فصــــــــل نوبهاران….


    



 


  


باهم بخندیم ! 


اون موقع ها که مثه حالا فیس بوک نبود ، دیوونه ها رو می بردن 

تیمارستان....   


 یه همسایه داشتیم به خانومش می گفت منزل!

خانومش اومده بود خونه ی ما پیش مادرم، اومد دنبالش.

 برادرم در رو باز کرد؛ آقاهه گفت :منزل ما اینجاست؟

 برادرم گفت :نه، منزل شما ته کوچه است!

بنده ی خدا در همه خونه ها رو زده بود ...



تو تهران از هر سه ازدواج یکی به طلاق منجر می شه.

دیگه ازدواج از «هندوانه دربسته» داره به مقام

 «پالام پولوم پیلیش» تنزل درجه پیدا می کنه!  



اینم تفال ِ شب یلدا مون :


راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نيست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست

ما را ز منع عقل مترسان و می بيار

کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست

او را به چشم پاک توان ديد چون هلال

هر ديده جای جلوه آن ماه پاره نيست

فرصت شمر طريقه رندی که اين نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست

نگرفت در تو گريه حافظ به هيچ رو

حيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيست

 

پیروز بی گزینگ گیان ...

            

 

                      



   گزینگ عزیزم !

              

                     تولدت مبارک ...



هی قهوه چی !

این مست های بی سر و پا را جواب کن

امشب شب من است مرا انتخاب کن

مهمان من تمامی این ها و پای من

قلیان و چای مشتریان را حساب کن

تمثال شاعرانه درویش را بکن

عکس مرا به سینه دیوار قاب کن

هی قهوه چی ! ستاره به قلیان من بریز

جای زغال روشنش از آفتاب کن

انگورهای تازه عشقی که داشتم

در خمره های کهنه بخوابان شراب کن

از خون آهوان بده ظرفی که تشنه ام

ماهیچه فرشته برایم کباب کن

از نشئه خلسه ای بده ، از سُکر جرعه ای

افیون و می ببار ، بساز و خراب کن

دستم تهی است هرچه برایم گذاشتی

با خنده های مشتریانت حساب کن


............................................................


مهدی فرجی

 

عجب اُسکلی بودم ها !

      


یک وقتایی هست که به روزهای گذشته نگاه می کنیم و به آن چه

بودیم و کردیم و گفتیم ، از ته دل می خندیم !

راستش من یک مقطعی در زندگی دارم که لحظه لحظه ش برام 

خنده داره و هر وقت خودم رو در اون زمان متصور می شم 

موجودی مضحک و احمق رو می بینم ... خیلی خوبه که آدم از 

این روزها داشته باشه ... این جوری ارزش تجربه ها رو بهتر 

می شه فهمید ... 

شما چقدر از این روزهای خنده دار دارین؟! روزهایی که وقتی

به یادش می افتین با خودتون می گین : عجب اُسکلی بودم ها !

شنقل نشیم الاهی ...

چرا در ژاپن کسی مرگ بر آمریکا نمی گوید؟

 

                 


روایت است بعد از جنگ از یکی از مقامات ژاپن پرسیدند: 

شما تنها کشوری بودید که امریکا علیه تان از بمب اتم استفاده کرد،

 قاعدتن شما باید بزرگترین دشمن آمریکا باشید، پس چراهیچ وقت شعار

 "مرگ بر آمریکا    "سر نمی دهید؟!

او پاسخ دادشعار دادن مال آنهایی ست که در عمل هیچ غلطی

 نمی توانند بکنند!

همین که بر روی میز رئیس جمهور امریکا تلفن پاناسونیک ما نشسته

 یعنی این که ما پیروز شدیم.

 

سیاووش عزیز تولدت مبارک ...


              

سیاووش عزیزم !

تبریک اهالی قهوه خونه رو از کیلومتر ها فاصله ی فیزیکی

و نانو فاصله ی قلبی پذیرا باش ...

دوست گلم...


      تولدت خیلی مبارک !


    


   

زمستونه خدا سرده دمش گرم ...


        

تقدیم به اهالی قهوه خونه

http://www.iransong.com/g.htm?id=54042

مسئولی آیا ؟

   

پرسید : به این جمله اعتقاد داری؟!

تو تا وقتی زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی!

گفتم آره باورش دارم اما باید واقعن اهلی شده باشه !

اونی که چنگ می زنه ...

گاز می گیره  ...

لگد می کوبه ...

اهلی نشده !

اهلی  ، 

نه دل سوزوندن بلده...

نه اشک درآوردن ...

 و نه در پی آزار دیگری ست ...

اهلی شدن مرام می خواد !

غیر از این باشه 

هر وحشی ِ بی سروپایی مدعی خواهد بود !

اهلی ها زیاد نیستند ...

اما

تا دلت بخواد 

دنیا پر از وحشی های پرمدعاست !

لازم نیست مسئولیت شون رو به عهده بگیری ...

به نظرم راست گفت . باید مراقب وحشی ها باشیم !


........................................................................

از پست های قدیمی سرقهوه چی 

ارادتمند : خانم ِ دوست ِ خانم ِ سرقهوه چی !



برف نو سلام !


           

 


                



            



..........................................................................................................


با اجازه سر قهوه چی گلمون

گلبرگ عزیز تولدت مبارک...

 

Birthday card photos

 

اینا اهالی قهوه خونن

 

...

...

Birthday card photos

 .

.

.

اینم کیک ، که مثل خودت  خوشگل میخنده

Happy BirthDay Smile

..

.. 

اینو  هم وقتی رسیدی خونه باز کن

happy birthday quotes

 

تولدت مبارک خانم  دکتر

 

Birthday cake photos

 

پست جدید نداریم ... اما قهوه خونه بازه !

 

  

 

 

           

 

 

 

 

 

 

            خوش باشین دوستان

جد شنل قرمزی پیدا شد !


   


پروفسور تهرانی که یک محقق است ، در لندن نیای شنل قرمزی

را پیدا کرد! بر اساس تحقیقات این محقق جد شنل قرمزی بزبز قندی

است و خواستگاه شنل قرمزی را ایران دانست و قدمت آن بیست قرن

می باشد که از قرون وسطی به شکل شنل قرمزی تغییر شکل یافته !

با این شیوه ی تحقیق و پرداختن به داستان های اقوام مختلف

می توان اطلاعات بیشتری در رابطه با اقوام بدست آورد .


در جستجوی "فردیت"، گمشده جوامع سنتی-مهران شقاقی


"خود"، "فردیت" و یا شخصیتِ (individuality)  آدمیزاد شاید تنها داشته‌ای

 است که به طور کامل متعلق به او است و به تعبیری تنها جنبه تقسیم‌

ناپذیر وجود یک انسان است؛ طرز فکر،‌ عقیده، روش زندگی ، احساسات

 و اندیشه یک فرد همه جنبه‌ها و جلوه‌هایی از فردیت اویند.

در جامعه‌ای نوین محترم‌شمردن فردیت افراد -مثلاً این که فرد در زندگی

 شخصی خود چه کند و یا چگونه بیندیشد- بدیهی فرض می‌شود و چنان

 اموری کاملاً خصوصی و فردی انگاشته می‌شوند.

در جوامع سنتی اما چنین رویکردی نسبت به فردیت افراد ناشناخته

 مانده، و چنان داشته‌ای ازایشان دریغ شده‌است

در چنین جوامعی، افراد تحت فشار تربیتی-فرهنگی به آن می‌گرایند که

 هرچیزی باشند جز این که خود باشند؛‌ در این جوامع فردیت اشخاص از

 همان اوان کودکی چنان نهی و نفی و تحقیر می‌شود که افراد اغلب

 فراموش می‌کنند که حایز فردیت و نظر شخصی‌‌اند و می‌توانند، 

ممکن است و حق‌دارند که به جای تلاش بی‌پایان برای جلب رضایت 

دیگران، برای خود  زندگی کنند.

گاه افراد در چنین شرایطی چنان منفعل و از قوه اراده و تصمیم تهی

 می‌شوند که برای کمترین تصمیمی محتاج و منتظر تایید و تشویق 

دیگران می‌شوند.

در نبودِ فردیتْ، افراد همواره نگران از حرف و حدیث "مردم" می‌زیند

 غافل از اینکه چه بسا بودونبود ایشان برای آنان پس از اندک زمانی

 معلوم نخواهد بود.

در اجتماعی که فردیت اشخاص شکل نگرفته افراد از نظر روانی همه

 درهم‌گره‌خورده و وابسته‌ به دیگرانند.

در چنین جمع توده‌واری احساسات و افکار و واکنشها و سرنوشت افراد

 همه وابسته به یکدیگر و منبعث از مفاهیم مبهمی از قبیل "نظر جمع" 

یا رسم و رسوم و سنتهاست؛ افراد نه تنها تشویق نمی‌شوند که از خود 

نظری داشته باشند بلکه اغلب فقط آنگاه تایید می‌شوند که به نظر جمع 

اقتدا کنند و همرنگ جماعت باشند.

در چنین جوامعی حتی در مواردی کاملاً شخصی و فردی (نظیر انتخاب

 رشته دانشگاهی یا همسر و محل سکونت) نیز تصمیمات به صلاحدید

 خانواده و یا دستور بزرگان گرفته می شود.

در چنین جمعی افراد از نظر احساس و اندیشه می‌توانند کاملاً وابسته 

به یکدیگر باقی بمانند و نسل به نسل خوشبختی و استقلال خود را به

 بهای جلب محبت و رضایت اطرافیان فدا ‌کنند.

در چنین شرایطی است که نقش احساسات و عواطف در تعاملات 

جمعی بسی برجسته‌تر از نقش عقلانیت و اندیشه می‌شود.

در چنین محیط و فرهنگی اگر حرکات اجتماعی هم پا بگیرد معمولاً 

احساسی، و جنبشی مقطعی و گذراست و نه خیزشی گام‌زن،

 مداوم و جهت‌دار.

رشد فردیت انسان در گرو رشد روانی و کرامت نفس( (self-estee  

  اوستدر اجتماع سنتی دیدگاهی که از اوان کودکی ترویج می‌شود

 این است که انسان بنده‌ای است حقیر که باید در برابر جمع و یا منبع

 قدرت سرسپرده باشد، و هرگونه پرسشگری و نظر مخالف یا مختلفی

 با چنین پنداری به شدت نهی و نفی می‌شود.

در فرایند رشد عاطفی-روانیِ انسان در غیاب مرحلهٔ پرسشگری،

 بلوغ فکری-احساسی افراد نمی‌تواند آغاز شود و یا به انجامی برسد.

در چنین فرهنگی، به بهانه احترام به نظر جمع و بزرگان از همان کودکی ‌

اجازه داشتن نظر شخصی و رشد فردیت به افراد داده‌ نمی‌شود و اگر

 بعدتر هم فردی رشدیافته ساز مخالف کوک کند به شکل آشکار و یا

 ضمنی از سوی جمع نفی می‌شود؛ امری که گاهی از آن با عنوان

 "نخبه‌کشی"  اجتماع یاد می‌شود.

در چنین جوامعی به هرحال ترور شخصیت و فردیت افراد صورت

 می‌گیرد: یا از کودکی و به شکل تدریجی و "مخملی" و یا بعدتر به طور

 صریح و عیان؛ هدف نانوشته‌ای هم که دنبال می‌شود حفظ سکون، 

یک‌دستی و آرامش جمع است.

در چنین جمعی تنوع و تکثر چندانی شکل نمی‌گیرد و فکری تولید

 نمی‌شود؛ در جایی که همه یکسان فکر کنند در واقع هیچکس فکر 

نمی‌کندبروز و ظهور تغییر، گونه‌گونی و تنوع از مولفه‌های رشد است

 اما در چنین جمعهای ایستایی قرنها ممکن است بگذرد و در زبان و

 فرهنگ و عادات اجتماع تغییر چندانی رخ‌ندهد.

"فردیت" به یک تعبیر بدین معناست که هر آدمیزاد دارای خلوت و حریم 

خصوصیِ (privacy) فیزیکی و روانی، و عقیده فردی و دیگر حقوق

 اساسی است که در هر شرایطی می‌بایست محترم ‌‌شمرده‌‌ شوند.

شخصی که فردیتش رشد کرده باشد نه خود در حریم خصوصی دیگری 

دخالت می‌کند و نه اجازه دخالت دیگران را به حوزه خصوصی خود

 می دهد؛ نه از خانواده و آشنا دستور (منظور مشاوره نیست) می‌گیرد

 و نه سعی می کند دیگران را وادار به انجام امور مطابق نظر شخصی

 خود کند؛ نه خود به حقوق دیگری تجاوز می‌کند و نه به دیگران اجازه 

می دهد به حقوق جمع تجاوز کنند.

با وجود و بروز "خود" و فردیت است که از دل یک اجتماع و جمع توده‌وار

 "جامعه‌" شکل می‌گیرد که در آن "حقوق شهروندی"، "حافظه جمعی"

 و "افکار عمومی" معنی می‌یابند.

چیزی که یک شهروند را از یک رعیت متمایز و متفاوت می‌کند وجود

 فردیت در شهروند است: شهروندی که نظرِ اندیشیدهٔ شخصی دارد و

 نه این که صرفاً بلندگویی برای بازگویی عقیده‌‌ای مربوط به دیگران و یا

 گذشتگان باشد؛ شهروندی که برای خود و دیگران حرمت و حقوقی 

قائل است که در مقابل پایمال شدن آن بی‌اعتنا نیست.

نقطه مقابل اما ساکنانی‌اند که در اجتماعی ارباب-رعیتی صاحبِ نظر و 

عقیده‌ای از خود نیستند و در برابر وقایع و جریان‌ها منفعلانه منتظر به

 راه افتادن جنبشی برای همراه شدن با جمع می‌مانند و استراتژیِ

 مرسوم‌شان انتظار برای ظهور قهرمان، و در پس او افتادن است.

یک جامعه نوین اما توده‌ای بی‌شکل از افراد منفعلِ وابستهٔ معتقد به

 فلسفهٔ قضاو‌قدری نیست؛ بلکه گروهی منسجم از شهروندان صاحبِ

 فردیت، اما همبسته است که معتقدند تنها تلاش و همکاری و

 "روح جمعی"شان ‌است که آینده‌شان را رقم می‌زند.

در چنین جوامعی کسی منتظر کسی دیگر نیست و افراد در دلتنگی

 گذشته و آرزوی آینده ایام نمی‌سپارند؛ مسئولانه در حال "زندگی" 

می‌کنند، از گذشته درس و تجربه دارند، و برای آینده بجای آرزو؛ هدف،

 طرح و برنامه.

***
در یک اجتماع سنتی معمولاً هویت و فردیت اکثریت افراد نه بطور کامل

 نفی شده که جامعه‌ای یک‌دست و یک‌صدا شکل گرفته باشد، و نه این 

که به کل تایید شده است؛‌ بلکه اندک مایهٔ ابتری برای هر کس مانده که 

به کمتر کاری می‌آید.

اما یک شهروند جامعهٔ مدرن هویت مشخص و معلومی دارد که به کمک 

رسانه‌های کشورش بارها بر اختصاصات و ویژگی‌های آن تاکید شده

 است.افراد در جامعه‌های نوین در معرفی عمومی خود نه از سابقه و

 پیش‌زمینه خانوادگی و زادبوم خود می‌گوید و نه از وابستگی، دین و یا 

تبار و یا قبیله‌شان.

در چنین جوامعی اکثر افراد منزلت اجتماعی خود را صرفاً بر اساس

 تلاش و جایگاه فردی خود تحصیل کرده‌اند و نه این که چنان جایگاهی 

از پیش برای ایشان معیّن و تعریف‌شده بوده باشد.

در بسیاری جوامعِ سنتی اما منزلتِ اکثر افراد، خانوادگان و خاندانها 

جلوه‌ای ثابت و تغییرناپذیر دارد، تا حدی که شاید حتی بتوان ادعا کرد 

که در این جوامع نوعی انسداد اجتماعی حاکم است.

از دیگر تفاوت‌هایی که بین جوامع سنتی و جوامع نوین فردگرا می‌توان

 برشمرد علاقه افراد جوامع سنتی بر "داشتن" (to have) چیزی است

 تا "بودن" (to be) چیزی.

با توصیفاتی که رفت در یک جامعه‌ٔ نوین افراد ضمن حفظ هویت‌های

 فردی و فردیت خود جامعهٔ همبسته‌ای را شکل می‌دهند که هویت 

معلومی را می‌سازد.

در جوامع سنتی اما در نبود زمینه بروز و وجود فردیت،‌ افراد در شبکهٔ

 سردرگمی از روابط نامتقارن و وابسته و گاه ناهمگون سردرگم می‌مانند

 که امکان هرنوع حرکت فردی یا اجتماعی را از افراد سلب می‌کند و

 آن ها در عوض باید مداوماً سعی در کشف نظر جمع و تطابق با آن را

 داشته باشنددر یک جمع‌بندی خلاصه‌وار در جوامع سنتی و جمع‌گرا،‌

 تعلق، وابستگی و قبیله‌گرایی؛ انتظار و آرزومندی؛ تلاش برای کسب 

امکانات؛ انجام وظیفه محوله (اجباری از بیرون) و سرسپردگی نسبت

 به مافوق؛ و همرنگی با جماعت و احترام به سنت‌ها فرض است.

در یک جامعه نوین و فردگرا اما، فردیت و همبستگی؛ خودبسندگی و 

هدف‌مندی؛ تلاش برای ایجاد و بهره بردن از فرصت‌ها؛ احساس 

مسوولیت فردی (اجباری از درون) و اطاعت از قانون؛ یک‌تا و متفاوت

 بودن، و عقیده‌مند بودن و صراحت در روابط دنبال می‌شود.

***
در یک اجتماعِ جمع‌گرا گرچه مسئوولیت اجتماعی چندانی متوجه افراد

 نیست، دربرابر دستاوردها به حساب شایستگی رهبر و سردسته، و 

شکست‌ها به تفصیر افراد زیردست گذاشته می‌شود.

در حالی که در جامعه فردگرا، همبستگی افراد از آنان گروهی منسجم 

می‌سازد که گرچه هر کس در هر رده‌ مسئولیتی متفاوت دارد اما همه

 در شکست و موفقیت جامعه دخیلند؛ نه پیروزی‌ به نام یک فرد حقیقی

 ثبت و نه ناکامی و شکست به به نام گروهی معدود ثبت می شود.

نکته جالب این که در مطالعات جامعه‌شناختی نشان داده‌شده که

 فردگرایی با استبدادگرایی در تضاد است و در جوامع فردگرا فرهنگ 

استبدادی نمی‌تواند پا بگیرد. (Gelfand, Triandis & Chan, ۱۹۹۶).

افرادی که از فردیت و وجود خود تهی شده‌باشند به راحتی می‌تواند

 شیء و وسیله قلمداد شوند و توسط دیگرانی آلت‌دست (manipulate) 

شوند.

در غیاب فردیت و هویت فردیِ قوی، افراد گرایشی می‌یابند که به راحتی

 در یک فرد و یا ایدئولوژی ذوب شوند تا وجود خود را با آن تعریف کنند،

 و گاه با کمترین تایید یا دستوری از همه وجود خود بگذرند.

چنین افرادی البته نیز می‌توانند به راحتی از سیطره یک "پدر اُلگو

" (Father Figure) به زیر لوای پدر الگوی فرادست دیگری بروند و با

 تغییر شرایط اجتماع به سرعت تغییر مرام دهند؛ پدیده‌ای که در بررسی

 تاریخ اجتماعی معاصر ایران امری ناآشنا نیست.

در شرایط اجتماعی نیز پس از سقوط پدر‌‌الگو که پدرالگوی جایگزینی

 موجود نباشد دیگربار توده‌ٔ فاقد فردیت -که تمایل به هویت‌سازی و 

یافتن چهره‌ای که هویت خود را با آن تعریف کنند دارند- با تقدیس افرادی

 و‌ قهرمان‌سازی از ایشان مرحله ‌به‌ مرحله پدرالگوی جدیدی می ‌آفرینند

 و سپس با وانهادن نقش اجتماعی خود و تفویض کامل قدرت به آن ها

 استبداد نویی رقم می‌زنند.

از سوی دیگر فرهنگ استبدادی نیز با سازوکارهایی از پاگیری نهادهایی

 که بتواند فرهنگ فردگرایی را رواج دهند جلوگیری می‌کند تا به بقای 

خود ادامه‌دهد.

در این مقصود تعقیب "همرنگی با جماعت" و طرد افراد دگراندیش در

محافل مردمی چندان تفاوت بنیادینی با ترویج "وحدت کلمه" از طرق 

انحصار رسانه‌ای و سانسور و توقیف نشریات و پلمپ‌کردن سازمانهای

 مردم‌نهاد و بازنشسته‌کردن،‌ محدودکردن یا طرد افراد نو‌اندیش در مقیاس 

حکومتی ندارد.

***
در جوامع سنتی متاسفانه تنها بدیلی که برای جمع‌گرایی شناخته و

 تصور می‌شود خودپرستی (egotism)، یا به زبان آشناتر "تک‌روی" است.

تک‌روی البته مفهومی متفاوت از فردیت است؛ "فردیت" قبول این امر

 است که فرد دارایِ کرامت، حیطه شخصی و حقوق اساسی است.

درحالی که "تک‌روی" به رسمیت شناختن این حقوق تنها برای خود

 (یا در نهایت نزدیکان خود) است و سلب آن از دیگرانی که معمولا

 به چشم "رقیب" دیده می‌شوند.

تک‌روی رفتاری ضداجتماعی است در حالی که رواج فردیت در راستای

 افزایش سرمایه اجتماعی است. تبیین و تقکیک این دو مفهوم از یکدیگر 

می‌تواند تاکید و تعصب افراد نسبت به ادامه روال جمع‌گرایی در اجتماع

 را تخفیف دهد و کمرنگ کند.

در این بین هر یک از ما وظیفه داریم از خود و فردیت خود دفاع کنیم،‌

 امری که در بسیاری حوزه‌های اطراف ما -خانواده، اقوام، محیطهای

 اجتماعی- به رسمیت شناخته نشده‌است؛ فردیتی که در جمعیتی

 مبهم و بی‌شکلی تحریف، هضم یا ذوب شده است.

دفاع از فردیت یعنی این که فردیت خود و دیگران را به رسمیت بشناسیم،‌

 از حقوق فردی خود و دیگران حراست کنیم،‌ فضاهای شخصی را حفظ

 کنیم،‌ صاحب فکر و تحلیل و نظر شخصی باشیم و در مقابل فشار 

جمعی از عقیدهٔ اندیشیدهٔ خود دست نکشیم.

مهم تر این که چنین مواردی را همچنین برای دیگرانی که البته متفاوت 

و مختلف و متنوع از ما هستند نیز پاس بداریم.

................................................................................

*مهران شقاقی، محقق ایرانی مقیم کانادا است.

 

اهالی قهوه خونه در یک نگاه !

چه خبر از برو بچه های قهوه خونه ؟!


مینای گل ها می گه :

الان  وقتی روی سنگ قبرها  راه میروم... بی رنگی است..

شاید یکرنگی زیر خروارها خاک خوابیده..

 

حمید م گفته :

غزل خواندم که باشی در کنارم

چرا ای نازنینم در کمینی؟!


عمو کاردرست هم که یه مدتی حوصله ی خودشم نداره !


آق نظرمون فعلن "جاخالی" نباشه ی بانوهایش را گرفته است!


شعله از روزهایی که دیگر برنمی گردند گفته !


اینم از احوال سوزی :

دارد باران می بارد و ما بی همیم . تو تنها نشسته ای بی من

 و من تنها ایستاده ام بی تو ، بگو باران بند بیاید ...!


زن کویر نگران حال پدر هست.آرزوی سلامتی کامل شون رو داریم 


صبا  گفته

بزرگ که می شوی

غصه هایت زودتر ازخودت بزرگ میشوند، 

دردهایت نیز! 

غافل از آنکه لبخندهایت را، 

درآلبوم کودکی ات جا گذاشتی...!


آق رضای ترلان توو حال و هوای محرمه گویا!


گزینگ هم طبق معمول گاه هست و گاه نیست ... کلن به بادی بنده !


امیر خان مانترا که  زده در کار آموزش و تبع شعرش 

بهوت افسرده ها هه ! ( به قول اسدالله میرزای دایی جان ناپلئون)


رهای مولکول قهر مخملی کرده ...


گلبرگ هم که داغون بوده ولی می گه الان خوبه ...


محبوب می گه :

آدمی یک روز صبح از خواب بیدار می شه می بینه کسانی رو که دوست

می داشته بازم دوست داره این بار نه بخاطر خودش و بخاطر تنهایی هاش

و نه حتا بخاطر طرف مقابل و هر آن چه هست و نه برای خاطر خاطره ها

دیگه هیچی نمی خوای اون وقته که آرام می شی مثل دریای بی طوفان

ومانند پری سبک می شوی و ارام می گیری وحتا دگر فرقی نمی کند

آن دیگری دوستت داشته باشد یا نه ! از نظر رفتار شناسی این تعریف

مرگ می تواند باشد ... و امیدوارم دوست خاموشش به چنین وضعیتی

نرسیده باشد ! (محبوب جان خب چرا کپی پیستت رو بستی که مجبور 

شم همه ی نوشته ت رو دوباره تایپ کنم ؟! نکن عزیزم ... نکن جانم !)


و اما کیوانه که مژده ای از قاصدک پرسیده و معلوم نیست چه شد؟ 

بن بست هم که همچنان در بن بست خود گیر کرده ... میم مثل

میترا هم که نفهمیدم منش مرده رفته اونو پیدا کنه یا اونش مرده رفته

دنبال منش بگرده ! به هرحال نیست دیگه بدرود گفته و رفته  .زیبا هم

 که به خواندن کامنت های " برگرد پشیمون می شی آخر! " بسنده کرده !

سیما هم که نفهمیدم در چه حاله ؟ سرش به کار گرمه که چه بهتر !

 احوال مهرداد و مسعود و مجید و باباعلی و مینای داخل پرانتز و بقیه هم

 که وبلاگ ندارن در ابهام هست!

ولی فک نکنم دست کمی از بقیه داشته باشن !  


 حالا می خوای احوال نازخاتون با این اهالی زوار در رفته چطوری

 باشه خب؟!

جمع کنیم بریم دیگه هان؟! 

 به قول قدیمیا :

 رفتم خونه ی خاله دلم واشه

خاله چُسید دلم پوسید ...


خدا وکیلی هر کی حالش خوبه بیاد و بنویسه و خوش حالمون کنه .

آی تو که خوش به حالته ! برامون بگو چه پیشنهادی می دی برای 

داشتن حال خوب ...


.............................................................................................

چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می‌آیند،

 باز سنگین و بی‌رحم می‌آیند و خود را روی تو می‌افکنند و گرد تو را 

می‌گیرند و توی چشم و جانت می‌روند و همهٔ وجودت را پر می‌کنند

 و آن را می‌ربایند که دیگر تو نمی‌مانی، که دیگر تو نمانده‌ای که آن‌ها

 را بخواهی یا نخواهی. آن‌ها تو را

از خودت بیرون رانده‌اند و جایت را گرفته‌اند و خود تو شده‌اند. دیگر تو 

نیستی که درد را حس کنی*. تو خود درد شده‌ای


ابراهیم گلستان/آذر، ماه آخر پاییز/