"خود"، "فردیت" و یا شخصیتِ (individuality) آدمیزاد
شاید تنها داشتهای
است که به طور کامل متعلق به او است و به تعبیری تنها جنبه
تقسیم
ناپذیر وجود یک انسان است؛ طرز فکر، عقیده، روش زندگی ، احساسات
و اندیشه یک
فرد همه جنبهها و جلوههایی از فردیت اویند.
در جامعهای نوین محترمشمردن فردیت افراد -مثلاً این که فرد در زندگی
شخصی خود چه کند و یا چگونه بیندیشد- بدیهی فرض میشود و چنان
اموری کاملاً خصوصی
و فردی انگاشته میشوند.
در جوامع سنتی اما چنین رویکردی نسبت به فردیت افراد ناشناخته
مانده، و چنان داشتهای ازایشان دریغ شدهاست.
در چنین جوامعی، افراد تحت فشار تربیتی-فرهنگی به آن میگرایند که
هرچیزی باشند جز این که خود باشند؛ در این جوامع فردیت اشخاص از
همان اوان کودکی
چنان نهی و نفی و تحقیر میشود که افراد اغلب
فراموش میکنند که حایز فردیت و نظر
شخصیاند و میتوانند،
ممکن است و حقدارند که به جای تلاش بیپایان برای جلب
رضایت
دیگران، برای خود زندگی کنند.
گاه افراد در چنین شرایطی چنان منفعل و از قوه اراده و تصمیم تهی
میشوند
که برای کمترین تصمیمی محتاج و منتظر تایید و تشویق
دیگران میشوند.
در نبودِ فردیتْ، افراد همواره نگران از حرف و حدیث "مردم"
میزیند
غافل از اینکه چه بسا بودونبود ایشان برای آنان پس از اندک زمانی
معلوم
نخواهد بود.
در اجتماعی که فردیت اشخاص شکل نگرفته افراد از نظر روانی همه
درهمگرهخورده
و وابسته به دیگرانند.
در چنین جمع تودهواری احساسات و افکار و واکنشها و سرنوشت افراد
همه
وابسته به یکدیگر و منبعث از مفاهیم مبهمی از قبیل "نظر جمع"
یا رسم و
رسوم و سنتهاست؛ افراد نه تنها تشویق نمیشوند که از خود
نظری داشته باشند بلکه
اغلب فقط آنگاه تایید میشوند که به نظر جمع
اقتدا کنند و همرنگ جماعت باشند.
در چنین جوامعی حتی در مواردی کاملاً شخصی و فردی (نظیر انتخاب
رشته
دانشگاهی یا همسر و محل سکونت) نیز تصمیمات به صلاحدید
خانواده و یا دستور بزرگان
گرفته می شود.
در چنین جمعی افراد از نظر احساس و اندیشه میتوانند کاملاً وابسته
به
یکدیگر باقی بمانند و نسل به نسل خوشبختی و استقلال خود را به
بهای جلب محبت و
رضایت اطرافیان فدا کنند.
در چنین شرایطی است که نقش احساسات و عواطف در تعاملات
جمعی بسی
برجستهتر از نقش عقلانیت و اندیشه میشود.
در چنین محیط و فرهنگی اگر حرکات اجتماعی هم پا بگیرد معمولاً
احساسی،
و جنبشی مقطعی و گذراست و نه خیزشی گامزن،
مداوم و جهتدار.
رشد فردیت انسان در گرو رشد روانی و کرامت نفس( (self-estee
اوست. در اجتماع سنتی دیدگاهی که از اوان کودکی ترویج میشود
این است که انسان بندهای است حقیر که باید در برابر جمع و یا منبع
قدرت سرسپرده باشد، و
هرگونه پرسشگری و نظر مخالف یا مختلفی
با چنین پنداری به شدت نهی و نفی میشود.
در فرایند رشد عاطفی-روانیِ انسان در غیاب مرحلهٔ پرسشگری،
بلوغ فکری-احساسی افراد نمیتواند آغاز شود و یا به انجامی برسد.
در چنین فرهنگی، به بهانه احترام به نظر جمع و بزرگان از همان کودکی
اجازه
داشتن نظر شخصی و رشد فردیت به افراد داده نمیشود و اگر
بعدتر هم فردی رشدیافته
ساز مخالف کوک کند به شکل آشکار و یا
ضمنی از سوی جمع نفی میشود؛ امری که گاهی از
آن با عنوان
"نخبهکشی" اجتماع یاد میشود.
در چنین جوامعی به هرحال ترور شخصیت و فردیت افراد صورت
میگیرد: یا
از کودکی و به شکل تدریجی و "مخملی" و یا بعدتر به طور
صریح و عیان؛ هدف
نانوشتهای هم که دنبال میشود حفظ سکون،
یکدستی و آرامش جمع است.
در چنین جمعی تنوع و تکثر چندانی شکل نمیگیرد و فکری تولید
نمیشود؛ در جایی که همه یکسان فکر کنند در واقع هیچکس فکر
نمیکند. بروز و ظهور تغییر، گونهگونی و تنوع از مولفههای رشد است
اما در
چنین جمعهای ایستایی قرنها ممکن است بگذرد و در زبان و
فرهنگ و عادات اجتماع تغییر
چندانی رخندهد.
"فردیت" به یک تعبیر بدین معناست که هر آدمیزاد دارای خلوت و حریم
خصوصیِ (privacy)
فیزیکی و روانی، و عقیده فردی و دیگر حقوق
اساسی است که در هر شرایطی
میبایست محترم شمرده شوند.
شخصی که فردیتش رشد کرده باشد نه خود در حریم خصوصی دیگری
دخالت میکند
و نه اجازه دخالت دیگران را به حوزه خصوصی خود
می دهد؛ نه از خانواده و آشنا دستور
(منظور مشاوره نیست) میگیرد
و نه سعی می کند دیگران را وادار به انجام امور مطابق
نظر شخصی
خود کند؛ نه خود به حقوق دیگری تجاوز میکند و نه به دیگران اجازه
می دهد
به حقوق جمع تجاوز کنند.
با وجود و بروز "خود" و فردیت است که از دل یک اجتماع و جمع
تودهوار
"جامعه" شکل میگیرد که در آن "حقوق شهروندی"،
"حافظه جمعی"
و "افکار عمومی" معنی مییابند.
چیزی که یک شهروند را از یک رعیت متمایز و متفاوت میکند وجود
فردیت در شهروند است: شهروندی که نظرِ اندیشیدهٔ شخصی دارد و
نه این که صرفاً بلندگویی
برای بازگویی عقیدهای مربوط به دیگران و یا
گذشتگان باشد؛ شهروندی که برای خود و
دیگران حرمت و حقوقی
قائل است که در مقابل پایمال شدن آن بیاعتنا نیست.
نقطه مقابل اما ساکنانیاند که در اجتماعی ارباب-رعیتی صاحبِ نظر و
عقیدهای از خود نیستند و در برابر وقایع و جریانها منفعلانه منتظر به
راه افتادن
جنبشی برای همراه شدن با جمع میمانند و استراتژیِ
مرسومشان انتظار برای ظهور
قهرمان، و در پس او افتادن است.
یک جامعه نوین اما تودهای بیشکل از افراد منفعلِ وابستهٔ معتقد به
فلسفهٔ قضاوقدری نیست؛ بلکه گروهی منسجم از شهروندان صاحبِ
فردیت، اما همبسته است
که معتقدند تنها تلاش و همکاری و
"روح جمعی"شان است که آیندهشان را
رقم میزند.
در چنین جوامعی کسی منتظر کسی دیگر نیست و افراد در دلتنگی
گذشته و
آرزوی آینده ایام نمیسپارند؛ مسئولانه در حال "زندگی"
میکنند، از
گذشته درس و تجربه دارند، و برای آینده بجای آرزو؛ هدف،
طرح و برنامه.
***
در یک اجتماع سنتی معمولاً هویت و فردیت اکثریت افراد نه بطور کامل
نفی شده که جامعهای یکدست و یکصدا شکل گرفته باشد، و نه این
که به کل تایید شده
است؛ بلکه اندک مایهٔ ابتری برای هر کس مانده که
به کمتر کاری میآید.
اما یک شهروند جامعهٔ مدرن هویت مشخص و معلومی دارد که به کمک
رسانههای
کشورش بارها بر اختصاصات و ویژگیهای آن تاکید شده
است.افراد در جامعههای نوین در معرفی عمومی خود نه از سابقه و
پیشزمینه خانوادگی و زادبوم خود میگوید و نه از وابستگی، دین و یا
تبار و یا قبیلهشان.
در چنین جوامعی اکثر افراد منزلت اجتماعی خود را صرفاً بر اساس
تلاش و
جایگاه فردی خود تحصیل کردهاند و نه این که چنان جایگاهی
از پیش برای ایشان معیّن
و تعریفشده بوده باشد.
در بسیاری جوامعِ سنتی اما منزلتِ اکثر افراد، خانوادگان و خاندانها
جلوهای ثابت و تغییرناپذیر دارد، تا حدی که شاید حتی بتوان ادعا کرد
که در این جوامع نوعی انسداد اجتماعی حاکم است.
از دیگر تفاوتهایی که بین جوامع سنتی و جوامع نوین فردگرا میتوان
برشمرد علاقه افراد جوامع سنتی بر "داشتن" (to have) چیزی است
تا "بودن"
(to be) چیزی.
با توصیفاتی که رفت در یک جامعهٔ نوین افراد ضمن حفظ هویتهای
فردی و
فردیت خود جامعهٔ همبستهای را شکل میدهند که هویت
معلومی را میسازد.
در جوامع سنتی اما در نبود زمینه بروز و وجود فردیت، افراد در شبکهٔ
سردرگمی از روابط نامتقارن و وابسته و گاه ناهمگون سردرگم میمانند
که امکان هرنوع
حرکت فردی یا اجتماعی را از افراد سلب میکند و
آن ها در عوض باید مداوماً سعی در
کشف نظر جمع و تطابق با آن را
داشته باشند. در یک جمعبندی خلاصهوار در جوامع سنتی و جمعگرا،
تعلق، وابستگی و قبیلهگرایی؛ انتظار و آرزومندی؛ تلاش برای کسب
امکانات؛ انجام وظیفه محوله
(اجباری از بیرون) و سرسپردگی نسبت
به مافوق؛ و همرنگی با جماعت و احترام به سنتها
فرض است.
در یک جامعه نوین و فردگرا اما، فردیت و همبستگی؛ خودبسندگی و
هدفمندی؛
تلاش برای ایجاد و بهره بردن از فرصتها؛ احساس
مسوولیت فردی (اجباری از درون) و
اطاعت از قانون؛ یکتا و متفاوت
بودن، و عقیدهمند بودن و صراحت در روابط دنبال میشود.
***
در یک اجتماعِ جمعگرا گرچه مسئوولیت اجتماعی چندانی متوجه افراد
نیست، دربرابر دستاوردها به حساب شایستگی رهبر و سردسته، و
شکستها به تفصیر افراد
زیردست گذاشته میشود.
در حالی که در جامعه فردگرا، همبستگی افراد از آنان گروهی منسجم
میسازد
که گرچه هر کس در هر رده مسئولیتی متفاوت دارد اما همه
در شکست و موفقیت جامعه
دخیلند؛ نه پیروزی به نام یک فرد حقیقی
ثبت و نه ناکامی و شکست به به نام گروهی
معدود ثبت می شود.
نکته جالب این که در مطالعات جامعهشناختی نشان دادهشده که
فردگرایی
با استبدادگرایی در تضاد است و در جوامع فردگرا فرهنگ
استبدادی نمیتواند پا بگیرد. (Gelfand, Triandis &
Chan, ۱۹۹۶).
افرادی که از فردیت و وجود خود تهی شدهباشند به راحتی میتواند
شیء و
وسیله قلمداد شوند و توسط دیگرانی آلتدست (manipulate)
شوند.
در غیاب فردیت و هویت فردیِ قوی، افراد گرایشی مییابند که به راحتی
در یک فرد و یا ایدئولوژی ذوب شوند تا وجود خود را با آن تعریف کنند،
و گاه با
کمترین تایید یا دستوری از همه وجود خود بگذرند.
چنین افرادی البته نیز میتوانند به راحتی از سیطره یک "پدر
اُلگو
"
(Father Figure) به زیر لوای پدر الگوی فرادست دیگری بروند و با
تغییر شرایط اجتماع به
سرعت تغییر مرام دهند؛ پدیدهای که در بررسی
تاریخ اجتماعی معاصر ایران امری
ناآشنا نیست.
در شرایط اجتماعی نیز پس از سقوط پدرالگو که پدرالگوی جایگزینی
موجود نباشد دیگربار تودهٔ فاقد فردیت -که تمایل به هویتسازی و
یافتن چهرهای که
هویت خود را با آن تعریف کنند دارند- با تقدیس افرادی
و قهرمانسازی از ایشان
مرحله به مرحله پدرالگوی جدیدی می آفرینند
و سپس با وانهادن نقش اجتماعی خود و
تفویض کامل قدرت به آن ها
استبداد نویی رقم میزنند.
از سوی دیگر فرهنگ استبدادی نیز با سازوکارهایی از پاگیری نهادهایی
که
بتواند فرهنگ فردگرایی را رواج دهند جلوگیری میکند تا به بقای
خود ادامهدهد.
در این مقصود تعقیب "همرنگی با جماعت" و طرد افراد دگراندیش
در
محافل مردمی چندان تفاوت بنیادینی با ترویج "وحدت کلمه" از طرق
انحصار
رسانهای و سانسور و توقیف نشریات و پلمپکردن سازمانهای
مردمنهاد و بازنشستهکردن،
محدودکردن یا طرد افراد نواندیش در مقیاس
حکومتی ندارد.
***
در جوامع سنتی متاسفانه تنها بدیلی که برای جمعگرایی شناخته و
تصور
میشود خودپرستی
(egotism)، یا به زبان آشناتر "تکروی" است.
تکروی البته مفهومی متفاوت از فردیت است؛ "فردیت" قبول این
امر
است که فرد دارایِ کرامت، حیطه شخصی و حقوق اساسی است.
درحالی که "تکروی" به رسمیت شناختن این حقوق تنها برای خود
(یا در نهایت نزدیکان خود) است و سلب آن از دیگرانی که معمولا
به چشم
"رقیب" دیده میشوند.
تکروی رفتاری ضداجتماعی است در حالی که رواج فردیت در راستای
افزایش
سرمایه اجتماعی است. تبیین و تقکیک این دو مفهوم از یکدیگر
میتواند تاکید و تعصب
افراد نسبت به ادامه روال جمعگرایی در اجتماع
را تخفیف دهد و کمرنگ کند.
در این بین هر یک از ما وظیفه داریم از خود و فردیت خود دفاع کنیم،
امری که در بسیاری حوزههای اطراف ما -خانواده، اقوام، محیطهای
اجتماعی- به رسمیت
شناخته نشدهاست؛ فردیتی که در جمعیتی
مبهم و بیشکلی تحریف، هضم یا ذوب شده است.
دفاع از فردیت یعنی این که فردیت خود و دیگران را به رسمیت بشناسیم،
از حقوق فردی خود و دیگران حراست کنیم، فضاهای شخصی را حفظ
کنیم، صاحب فکر و
تحلیل و نظر شخصی باشیم و در مقابل فشار
جمعی از عقیدهٔ اندیشیدهٔ خود دست نکشیم.
مهم تر این که چنین مواردی را همچنین برای دیگرانی که البته متفاوت
و
مختلف و متنوع از ما هستند نیز پاس بداریم.
................................................................................
*مهران شقاقی، محقق ایرانی مقیم کانادا است.