چه خبر از برو بچه های قهوه خونه ؟!


مینای گل ها می گه :

الان  وقتی روی سنگ قبرها  راه میروم... بی رنگی است..

شاید یکرنگی زیر خروارها خاک خوابیده..

 

حمید م گفته :

غزل خواندم که باشی در کنارم

چرا ای نازنینم در کمینی؟!


عمو کاردرست هم که یه مدتی حوصله ی خودشم نداره !


آق نظرمون فعلن "جاخالی" نباشه ی بانوهایش را گرفته است!


شعله از روزهایی که دیگر برنمی گردند گفته !


اینم از احوال سوزی :

دارد باران می بارد و ما بی همیم . تو تنها نشسته ای بی من

 و من تنها ایستاده ام بی تو ، بگو باران بند بیاید ...!


زن کویر نگران حال پدر هست.آرزوی سلامتی کامل شون رو داریم 


صبا  گفته

بزرگ که می شوی

غصه هایت زودتر ازخودت بزرگ میشوند، 

دردهایت نیز! 

غافل از آنکه لبخندهایت را، 

درآلبوم کودکی ات جا گذاشتی...!


آق رضای ترلان توو حال و هوای محرمه گویا!


گزینگ هم طبق معمول گاه هست و گاه نیست ... کلن به بادی بنده !


امیر خان مانترا که  زده در کار آموزش و تبع شعرش 

بهوت افسرده ها هه ! ( به قول اسدالله میرزای دایی جان ناپلئون)


رهای مولکول قهر مخملی کرده ...


گلبرگ هم که داغون بوده ولی می گه الان خوبه ...


محبوب می گه :

آدمی یک روز صبح از خواب بیدار می شه می بینه کسانی رو که دوست

می داشته بازم دوست داره این بار نه بخاطر خودش و بخاطر تنهایی هاش

و نه حتا بخاطر طرف مقابل و هر آن چه هست و نه برای خاطر خاطره ها

دیگه هیچی نمی خوای اون وقته که آرام می شی مثل دریای بی طوفان

ومانند پری سبک می شوی و ارام می گیری وحتا دگر فرقی نمی کند

آن دیگری دوستت داشته باشد یا نه ! از نظر رفتار شناسی این تعریف

مرگ می تواند باشد ... و امیدوارم دوست خاموشش به چنین وضعیتی

نرسیده باشد ! (محبوب جان خب چرا کپی پیستت رو بستی که مجبور 

شم همه ی نوشته ت رو دوباره تایپ کنم ؟! نکن عزیزم ... نکن جانم !)


و اما کیوانه که مژده ای از قاصدک پرسیده و معلوم نیست چه شد؟ 

بن بست هم که همچنان در بن بست خود گیر کرده ... میم مثل

میترا هم که نفهمیدم منش مرده رفته اونو پیدا کنه یا اونش مرده رفته

دنبال منش بگرده ! به هرحال نیست دیگه بدرود گفته و رفته  .زیبا هم

 که به خواندن کامنت های " برگرد پشیمون می شی آخر! " بسنده کرده !

سیما هم که نفهمیدم در چه حاله ؟ سرش به کار گرمه که چه بهتر !

 احوال مهرداد و مسعود و مجید و باباعلی و مینای داخل پرانتز و بقیه هم

 که وبلاگ ندارن در ابهام هست!

ولی فک نکنم دست کمی از بقیه داشته باشن !  


 حالا می خوای احوال نازخاتون با این اهالی زوار در رفته چطوری

 باشه خب؟!

جمع کنیم بریم دیگه هان؟! 

 به قول قدیمیا :

 رفتم خونه ی خاله دلم واشه

خاله چُسید دلم پوسید ...


خدا وکیلی هر کی حالش خوبه بیاد و بنویسه و خوش حالمون کنه .

آی تو که خوش به حالته ! برامون بگو چه پیشنهادی می دی برای 

داشتن حال خوب ...


.............................................................................................

چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می‌آیند،

 باز سنگین و بی‌رحم می‌آیند و خود را روی تو می‌افکنند و گرد تو را 

می‌گیرند و توی چشم و جانت می‌روند و همهٔ وجودت را پر می‌کنند

 و آن را می‌ربایند که دیگر تو نمی‌مانی، که دیگر تو نمانده‌ای که آن‌ها

 را بخواهی یا نخواهی. آن‌ها تو را

از خودت بیرون رانده‌اند و جایت را گرفته‌اند و خود تو شده‌اند. دیگر تو 

نیستی که درد را حس کنی*. تو خود درد شده‌ای


ابراهیم گلستان/آذر، ماه آخر پاییز/