می گویند قرن ها پیش، در زمانی که خاندان بلینو بر ایتالیای

 فعلی حکومت می کرد، رافائل رهبر مخالفان حکومت بود.

 ماجرای مخالفت با حکومت هر روز جدی تر شد به حدی که

 بلینو پذیرفت با رافائل بر سر در اختیار گرفتن حکومت دوئل کند.

رافائل دو بشقاب غذا آماده کرد و در حضور نمایندگان مخالفان و

 موافقان، اعلام کرد که در یکی از آنها زهر ریخته است. رافائل

 به بلینو گفت که یکی از بشقابها را شما بردار و آن دیگری را که

 ماند، من بر میدارم. هر دو غذا را میخوریم و آنکس که زنده ماند،

 دولت را به دست می گیرد.

دوئل به این شکل اجرا شد و زمانی که دو نفر غذا را خوردند،

 هر دو روی زمین افتادند.

بعدها در دستنوشته های رافائل متنی با این مضمون پیدا شد:

آقای بلینو!

دوئل. مربوط به کسی است که با تو پنجاه درصد مخالف است. 

من با تو صد در صد مخالفم!

 

     

     6565fr

HEROES



      


 پارسال پیارسالا این پسر ما یه سریالی رو نیگا می کرد به نام هیروز

که خیلی هم خوشش میومد و کلی در موردش صحبت می کرد و من

از روی تعریفای اون با این سریال آشنا شدم . بعدش که یکی از این

شبکه ها شروع به پخش این سریال کرد من چند قسمتیش رو دیدم

و خب علمی- تخیلی بودنش باعث می شه آدم به خیال بره ...

الان کلی ایده دارم  و روز به روز هم بیشتر می شه . مثلن:

دلم می خواست یه سوپر هیرو بودم که سوپر پاورش ابرار عقیده ی

واقعی باشه ...بی ترس ... بی مصلحت اندیشی  ...

دلم می خواست یه سوپرهیرو بودم که سوپر پاورش تماشای تلویزیون

وطنی بود بی اون که فوش بده ...

دلم می خواست ...

شما چی؟!

اگه می تونستی یه سوپر هیرو باشی دلت می خواست سوپرپاورت 

چی باشه؟!

بدون شرح !

     

  


.

تولد حمید جان ِ ما مبارک ...

  

            


حمید جانم! یک وقتی نوشته بودی:


بسان رنگهای فلک ؛ سیاه و سفید

بر من دمید روحی و گشتم  پدید

زمستان بود و تحکم از فصل سرد 

برفها بارید و سایه ام گشت سپید

کوتاه بود عمر شبنم و باغ سبز

بسی نماند در برم و گشت ناپدید

آنقدر دل بستم به دفتر و مشق

کز برم هزاران بار عشق رمید

شبانگه  قصه ای بگذشت در سرم

دست نقاش خیالم باز؛ سویت پر کشید

چون رها گشتم  ز ابروی رخت

خرمن  زلفت مرا آتش کشید

لحظه ی قصد وصالت بر دلم

یاد هجران و فراقت؛ واژه هایم را درید

آرزوی دیدگانم بر رخ زیبای تو

عاقبت من ماندم و مویی سپید

مهربانی و وفا و وصل و عشق

جامی ازمی؛ اینچنین باید چشید

 

حمیدم ۱۶/۱۱/۹۱..۲۳.۴۵

........................................................................

حمید نوشت : بسلامتی هر چی خوبه که بدش مائیم.


حمید عزیز ِ ما !

جامی از می ِ دلخواسته ات را ، به سلامتی تو سر می کشیم ... 


        تولدت مبارک رفیق !


  

قوانین زندگی من / محمدرضا شعبانعلی


قانون اول – برای تجربه‌ی «ثروتمندی»، ثروت چندان زیادی

 لازم نیست.

همیشه بر این باور بوده‌ام که «ثروت» هم مانند سایر «زیبایی»هاست.

 دیدن زیبایی همیشه می‌تواند لذت‌بخش باشد حتی اگر تو مالک آن

 زیبایی نباشی. اتفاقاً کسانی که زیبایی‌ها را به تملک خود درمی‌آورند،

 خیلی سریع نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت می‌شوند. «مالکیت» سندی

 نیست که مهر و امضای دولت آن را تایید کند. مالکیت یک «احساس»

 است. سند مالکیت به یک تغییر قانون، نابود و مصادره می‌شود اما

 احساس مالکیت، می‌تواند همواره با تو بماند.

بسیاری از فعالیت‌هایم در حوالی خیابان ولی‌عصر متمرکزند. هنگامی

 که از کنار پارک ملت عبور می‌کنم، همیشه در ذهنم تصور می‌کنم که

 در حیاط کاخ خودم قدم می‌زنم! حتی دیدن غریبه‌ها – سایر گردشگران

 پارک – در حیاط خانه‌ام، آزارم نمی‌دهد. خوب می‌دانم که اگر حیاط

 خانه‌ام به این بزرگی و سرسبزی بود،‌ در‌های آن را نمی‌بستم و به

 همه رهگذران اجازه‌ی عبور می‌دادم!

ثروتمند‌ترین انسانها، تمام ثروت خود را جمع می‌کنند تا معدود روزهایی،

 در کنار دوستان خود بنشینند و بخورند و بیاشامند و موسیقی گوش

 دهند و گپی بزنند. خوشحالم که تمام ملزومات این ثروت را دارم. 

دوستان خوب را داشته و دارم و همین کامپیوتری که روبرویم قرار دارد،‌

 برای تکمیل صوتی و تصویری این تجربه‌ی زیبا کافی است.


قانون دوم – برای عقیده‌ام نمی‌جنگم. فقط می‌کوشم به

 عقیده‌ام عمل کنم.

مروری کوتاه به تاریخ نشان می‌دهد که بیشترین خون‌ها در راه اثبات

 و انکار عقیده‌ها ریخته شده‌اند. آنقدر که خیرخواهان، «رستگاری»

 را با ضرب و زور به بشر تحمیل کرده‌اند، بدخواهان، زندگی دیگران

 را به «بحران» نکشیده‌اند. باورها و عقیده‌های خودم را دارم. برای

 اثباتشان، سعی می‌کنم آنها را زندگی کنم. اگر واقعاً باورهایم 

درست باشد، همراهان خود را پیدا خواهم کرد و اگر باورهایم درست

 نباشد، یا به تنهایی آنها را زندگی خواهم کرد و یا خود، 

«همراه باور دیگران» خواهم شد.


قانون سوم – میوه‌ی شرایط نامطلوب و رویدادهای بد

شرایط نامطلوب و رویداد‌های بد، اجتناب ناپذیرند. مهم این است که

 بتوان برای هر خاکی، گیاهی را یافت تا بتواند درون آن رشد و نمو کند.

 می‌خواهم اگر به گذشته بازگشتم، تلخ‌ترین تجربه‌ هم لذت‌بخش باشد.

در سالهای نوجوانی دوست داشتم که کامپیوترم، کارت صوتی داشته 

باشد. آن زمان کارت صوتی حدود یک سوم بهای یک کامپیوتر قیمت 

داشت و پرداخت آن برای ما سنگین بود. تلاش کردم الکترونیک و 

سخت‌افزار و برنامه‌نویسی اسمبلی یاد بگیرم و مداری بسازم که به

 پورت پرینتر وصل شود. این مدار به همراه برنامه‌ای که نوشته‌ بودم،

 صداهای بازی‌ها را تا حد قابل قبولی شبیه‌سازی می‌کرد. همین

 کار را برای شبیه‌سازی ماوس هم روی کمودور و پی سی انجام

 داده‌ام. همینطور برای طراحی بازی‌های ساده به جای خریدن و 

تهیه‌ی بازی‌هامیوه سختی‌های مالی آن روزها، تسلط امروز من

 به زبان ماشین و درک نسبتاً خوبی از برنامه‌نویسی استهنوز

 هم از جمله تفریحاتم این است که برای کارهای کوچک، خودم 

برنامه‌نویسی می‌کنم (به عنوان یک تفریح فکری و نه یک نیاز).

در سالهای دبیرستان، احساسم نسبت به اینکه سطح تحصیلات

 در خانواده‌ام چندان بالا نیست، خوب نبود. تصمیم گرفتم برای

 جبرانش کتاب‌های متعدد بنویسم. احساس می‌کردم که انتشار 

کتاب‌های خوب،‌ برای کسی که از یک خانواده‌ی معمولی آمده،‌

 افتخار بزرگتری است تا کسی که نسل اندر نسل‌اش، تحصیل‌کرده

 و پزشک و مهندس و … بوده‌اندمیوه‌ی نارضایتی دوره‌‌ی دبیرستان، 

کتاب‌های سال‌های بعد بود.

در سالهای بعد، به عنوان مهندس سرویس یک شرکت ریلی کار 

می‌کردم. یک نفر به تنهایی به بیابان اعزام می‌شدم تا دستگاه‌ها

 را تعمیر کنم. زندگی تنهایی در بیابان (شاید مجموعاً هشت

 ماه در هر سال)‌ ساده نبود. تصمیم گرفتم از فرصت تنهایی در بیابان،

 برای تجربه‌ی کارهای عملی روی قطارها و ماشین‌آلات و همین‌طور

 مطالعه، استفاده کنم. میوه‌ی آن سالها، آشنایی با هیدرولیک، 

پنوماتیک، اتوماسیون، پی ال سی، مدارهای قدرت و … بود. در

 حدی که به سمت مدیر منطقه‌‌ای آن شرکت اتریشی منصوب شدم.

 ضمن اینکه روزانه گاه بیش از دویست صفحه کتاب می‌خواندم

 (در بیابان ساعات کمی را می‌توان کار کرد).تخصص‌های مختلف و

 مطالعه‌ی زیاد و عمیق، میوه‌ی زندگی اجباری در بیابان بود.

سال قبل،‌ در اثر سانحه‌ای،‌ پایم شکست و یک ماه خانه نشین شدم.

 دیدم که انسان چقدر ضعیف است و توانمندی‌ها چه زود، ما را تنها

 رها می‌کنند. برای آنکه حرف‌هایم ماندگار شوند، با موبایلم ضبط 

فایل‌های صوتی در حوزه‌ی مذاکره را آغاز کردمرادیو مذاکره، میوه‌ی

 پای شکسته‌ی من بود.

هنوز هم، جستجو برای میوه‌های خوش‌طعم لحظات سخت و دشوار، 

از جمله جذابیت‌های زیبای زندگی من است


قانون چهارم – مشکوک نیستم.

تردید کردن و شک داشتن، انرژی می‌گیرد. ما انسانها توان تحلیل

 خواسته‌ها و رویاها و منافع و مضرات تصمیم‌های خود را نیز نداریم.

 پس چرا باید انرژی‌ام را صرف پیش‌بینی و تحلیل انگیزه‌ها و

 خواسته‌های تو کنم؟

اگر کسی تحلیل زیبایی نوشت – در حوزه‌ی سیاست یا اقتصاد

 یا … – به جای اینکه مانند یک کارآگاه فکر کنم که انگیزه‌اش

 چیست و از کجا پول گرفته است و کجا قرار است به او سمت بدهند 

و …، تنها تلاش می‌کنم تحلیل را بشنوم و از آن برای فکر کردن خودم

 الگوبرداری کنم. تحلیل اشتباه هم می‌تواند به من دام‌ها و نقاط 

تاریک تحلیل‌ها و نگرش‌های خودم را گوشزد کند.

اگر کسی در جلوی یک سوپرمارکت، یک محصول را به عنوان نمونه‌ی

 رایگان به من تعارف کرد،‌ به جای اینکه وارد محاسبه شوم که

 هزینه‌ی آن برنامه‌ی سمپلینگ چقدر بوده و این قیمت را کجا و

 چگونه از من خواهند گرفت و …، آن نمونه را می‌گیرم و می‌خورم و

 لذت می‌برم. دفعه‌ی بعد، در هنگام خرید، حتماً در کنار قیمت و 

بسته‌بندی، طعم آن نمونه را هم در تصمیم‌ام دخیل خواهم کرد.

اگر کسی به یک موسسه‌ی خیریه کمک کرد، از این رویداد خوب

 لذت می‌برم. به این فکر نمی‌کنم که این کمک، ریشه در انسانیت

 داشته یا با هدف پاک کردن گذشته‌ای تلخ و تاریک،‌ انجام شده است.


قانون پنجم – طلبکار هیچکس نیستم.

هیچکس وظیفه‌اش نیست که هیچ کاری بکند. از مامور پمپ بنزین

 به خاطر اینکه کارت سوخت را برایم می‌آورد تشکر می‌کنم. هرگز

 نگفته‌ام که «حقوق می‌گیرد پس وظیفه‌ دارد!». حتی هر وقت

 فرصتی بوده – معمولاً وقتی لباس اسپرت دارم – اگر فرد مسن

 یا خانمی را ببینم، و مامور پمپ بنزین گرفتار باشد،‌ برایش بنزین

 می‌زنم.

از متصدی گیشه در بانک،‌ به خاطر پیگیری‌هایش تشکر می‌کنم.

 از پلیسی که ماشینم را جریمه می‌کند به دلیل وظیفه‌شناسی‌اش

 تشکر می‌کنم. وقتی مامور حراست دانشگاه تهران،‌ من را

 نشناخت و به خاطر اینکه کارت شناسایی همراهم نبود، من را به

 داخل دانشگاه راه نداد، از او به خاطر «وظیفه‌شناسی» تشکر

 کردم و هفته‌ی بعد، برایش یکی از کتاب‌هایم را هدیه بردم.


 قانون ششم – در مورد انسانها، بر اساس بازه‌های زمانی

 طولانی،‌ قضاوت می‌کنم.

اگر دوستم یا همکارم یا استادم، رفتاری کرد که نپسندیدم یا در جایی

 منافع من را آنقدر که انتظار داشتم، تامین نکرد، با خودم یک سال یا

 چند سال گذشته را که با او بوده‌ام مرور می‌کنم. اگر در کل راضی

 باشم، اعتراض نمی‌کنم. سود و زیان را در چند دقیقه و چند ساعت

 و چند ماه، خلاصه نمی‌کنم. همین بود که قبل از سمینار برای

 دوستانم نوشتم هر کس پول ندارد،‌ رایگان بیاید و تاکید کردم که

 این کار من کار خیر نیست. من به جای مشتق گرفتن، انتگرال

 می‌گیرم. می‌دانم که طی ده سال بعد، به اندازه‌ی کافی، برای

 یکدیگر کارهای خوب خواهیم کرد


قانون هفتم – در گفته‌ها و نوشته‌های دیگران،‌ دنبال 

نسخه‌ای کامل برای زندگی نمی‌گردم بلکه جرقه‌ای را 

برای زندگی جستجو می‌کنم.

گاه هفتصد صفحه کتاب را می‌خوانم و ساعت‌ها و روزها وقت

 می‌گذارم. تنها به این امید که جمله‌ای در جایی، نوری را در

 قلبم یا مغزم روشن کند. نویسنده را به خاطر آن چهارده‌هزار

 سطر حرف‌های بیهوده سرزنش نخواهم کرد. اما به خاطر آن

 یک سطر الهام‌بخش، پرستش خواهم کرد.

دکتر علیرضا شیری،‌ سال گذشته، در همایش تحول فردی مطلب 

کوتاهی بیان کرد:

«ما در معنا دادن به زندگی دیگران است که به زندگی خود نیز 

معنا می‌دهیم». او گفت در برخورد با کسی که در خیابان تراکت

 یک رستوران را پخش می‌کند، می‌توانی بی‌توجه عبور کنی. 

می‌توانی تراکت را بگیری و کمی دورتر – جایی که او

 نمی‌بیند – درون سطل زباله بیندازی. اما می‌توانی کار بهتری بکنی.

می‌توانی هنگامی که تراکت را از او می‌گیری، بپرسی: «بهترین 

غذای این رستوران کدام است؟». شاید پاسخ را نداند. اما احتمالاً

 تحقیق خواهد کرد و فردا به دیگر رهگذران، همزمان با ارایه‌ی

 تراکت، خواهد گفت: «اگر به رستوران رفتید، شیشلیک را 

سفارش دهید. خوشمزه‌تر از باقی غذاهاست». آن پسر،‌ دیگر

 یک روبوت مکانیکی پخش کاغذ نیست. او یک مشاور تغدیه

 است! یک جمله بیشتر نگفته‌اید اما حال خود و حال او را بهتر

 کرده‌اید و به زندگی او و خودتان، معنا داده‌اید.

چند سال با دکتر شیری دوست بودم و دوست ماندم تا این 

جمله‌ را بشنوم. شاید سالها باید منتظر بمانم تا جمله‌ی دیگری 

در این حد تاثیرگذار – بر روی خودم – از او بشنوم. اما همان یک

 جمله، برای یک عمر دوستی و صدها ساعت و روزی که با او

 سپری کرده‌ام کافی است. من اکنون به او بدهکارم

این نوشته ادامه خواهد داشت

 

 .............................................................................................


http://www.shabanali.com/ms/?p=2394

اوریانا خودش واقعا مفهوم زن بودن رو معنا کرد


      

تو دختری یا پسر؟ دلم می خواد دختر باشیو یه روز چیزائی

 که من الان حس می کنم حس کنی! مادرم می گه : دختر

 دنیا اومدن یه بدبختیه و من اصلن حرفش رو قبول ندارم.

 زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی

 می خواد! یه جنگ که پایان نداره! خیلی باید بجنگی تا بتونی 

بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید گناه بوجود نیومد. 

اون روز یه قدرت باشکوه متولد شد که بهش نافرمانی می گن

....................................................................................


نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی

 

مادر ترزا قدیس نبود



          


دو پژوهشگر دانشگاه اتاوا و مونرال می گویند در تحقیقات شان متوجه

 شده اند که مادر ترزا قطب مخالف یک قدیس بود. آنها می گویند که

 او با خدعه گری،تصویری قدیس گونه از خود ساخته بود و افکار عمومی

 را بازی می داد. او به دروغ برای مردم فقیر اعانه جمع می کرد ولی به

 جای خرج کردن شان در خانه های مرگ در هندوستان، پولها را به

 بنیاد خودش می فرستاد. مادر ترزا زمانی گفته بود «زیبایی خاصی

 در پذیرش تقدیر فقرا توسط خودشان است. اینکه قبول بکنند بایستی

 زجری همچون مسیح را تحمل بکنند» او از فقرا درمان پزشکی را 

دریغ می کرد و اجازه می داد در رنج و محنت آهسته بمیرند با این

 حال وقتی خودش مریض شد در بهترین بیمارستان بستری شد.

 به علاوه یکی از دلایلی که واتیکان را متقاعد کرد تا او را قدیس

 اعلام کند، مورد معجزه شفابخشی بود که او در مقابل ش سکوت 

کرد در حالی که پزشکان دخترکی که سل و کیست تخمدان ش

 خوب شده بودند معتقد بودند که چیزی جز داروهای نوین در درمان

 ش موثر نبوده اند.

این پژوهش، گزارش های مستند صدها پزشک که نواخانه های 

مادر ترزا را به چشم دیده بودند را مورد بررسی قرار داده. در این 

گزارش ها پزشکان شرایط آن خانه ها را وحشیانه و غیرانسانی

 توصیف کرده اند. به علاوه مادر ترزا برای بازگشت یک کشیش 

کودک آزار به پست اش تلاشی علنی کرد. کشیش بعد از بازگشت

 به پست ش دست کم هشت کودک دیگر را مورد تجاوز قرار داد تا

 اینکه نهایتا در سال ۲۰۰۵ محاکمه شد.


.....................................................................................

http://guardianlv.com/2013/10/mother-teresa-was-no-saint-says-study/

برقص، نترس، .بمون، بخون

اگه قلبت گله کرد گله از فاصله کرد،

 اگه تنها موندی تو، طلوع خورشید

اگه باورات کم اند اگه آینه ها غم اند،

 اگه هیشکی حرف چشمات و نفهمید

اگه غم داشتی یه روز اگه کم داشتی هنوز،

 اگه دیدی دنیا خنده هاتو دزدید

اگه حس کردی خدا، نیست حواسش به شما ،

 اگه روزگار به ساز تو نرقصید

برقص من باتو بیدارم، نترس تنهات نمیزارم،

 بمون از عشق و با من بخون

برقص، نترس، .بمون، بخون

اگه سایه ت دشمنت به دلت چنگ میزنه،

 اگه از غریب و از خودی فراری ای

اگه دوری خسته ای آینه ی شکسته ای،

 اگه بی دلیل یه حس مرده داری

می بینی که پیر شدی تو خودت اسیر شدی،

 اگه باور کردی تنهایی، غریبی

اگه زخمات کهنه شد باورات برهنه شد،

 اگه حس کردی دیگه غرق فریبی

برقص، نترس، .بمون، بخون

برقص من باتو بیدارم، نترس تنهات نمیزارم،

 بمون از عشق و با من بخون

پس برقص من باتو بیدارم، نترس،

 تنهات نمیزارم، بمون از عشق و با من بخون

 

.................................................................

می تونید همزمان ترانه رو هم گوش  کنید

! Chocolate Trick



       

و امر هم شورا بینهم ...

پیشنهاد ِ احمد جان ِ کریمی به شور گذاشته می شود :


من میگم سه بار جشن بگیریم!

یه بار واسه عجول‌ها، یه بار واسه آن‌تایم‌ها، یه بار هم واسه

 اونایی که سراصبر هستن

در تعریف گروه‌ها نیز:


گروه اول شامل خردسالان، هایپراکتیوها، کسانی که

 همیشه استرس دارند دیر برسن، یا اونایی که اول اسم‌شون

 رها یا ریحانه هست!


گروه دوم شامل همه‌ی آقایان و خانم‌های محترمی که با همه‌ی

 گرفتاری‌ها قدم سر چشم ما میذارن و اجازه می‌دن با

 مصاحبت‌شون یه عصر خوب داشته باشیم بجز فِرَقِ صدر و ذیل‌الذکر!


گروه سوم شامل خودم و بعضی کهنسالان دیگه!

روی ماه همه رو میبوسم

طلاق پارتی !

دو سه سال پیشا عمقزیم تعریف می کرد که یکی از دوستان

تازه طلاق گرفته ش دعوتش کرده و از اون جایی که تولدش

 هفته ی گذشته بوده از علت دعوت پرسیده که در پاسخ این 

طور گفته  : جشن اولین سالی که سالگرد ازدواجم رو دیگه

 جشن نمی گیرم ! اون موقع به نظرم یک شوخی بیش نبود .

 اما چند روز پیش یکی از تازه دوستانم  اس ام اس داده و ما رو به

اولین سالگرد طلاقش که خیلی هم مفصل تدارک دیده دعوت کرده!

شوخی شوخی  انگار طلاق پارتی جدی شده !


.........................................................................


توی این دلم،

 چند تا غم است!

فکر می کنم

 سیب آدم است.


فکرهای من 

نیستند عجیب

غصه می خورم،

 من برای سیب


سیب را همه

پوست می کنند

نصف می کنند

گاز می زنند


زود می شود

 سیب شان تمام

یک نفر نگفت

سیب جان، سلام!



(ناصر کشاورز)

 

رنگین کمان بعد از بازیافت


این مداد از مواد بازیافتی درست شده !


........................................................................................


پیشنهاد ِ مینای گل ها رو به شور می ذاریم .

به روح اعتقاد داری ؟!

 

                   

اکنون می دانیم روح انسان که ادعا می شود غیرمادی است،

 قابل برش دادن با چاقو، قابل تغییر دادن با مواد شیمیایی،

قابل راه اندازی یا متوقف کردن با جریان الکتریسیته، و قابل

خاموش کردن با یک جسم تیز یا ممانعت از رسیدن اکسیژن است.


 

شاید اگر خودتون ترجمه کنید برداشت متفاوتی داشته باشید!


..................................................................................

- استیون پینکر

 

نوشتن  ِ متن باشما ...

.    گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بابای علی تولدت مبارک !

 

 

 

ای دوست تولدت مبارک !

 

 

 

 

 

خنده هایت از دل ... در تداوم باشد ...

روزگارت بر دل     ... در تعادل باشد ...

روز میلادت مبارک با دل !  ...  در تعامل باشد !


.

خودت قد بکش !

همیشه فکر می کردم اگر کسی یک سرو گردن بلندتر از بقیه ست

باید هم قد بقیه بشه و کمک کنه تا کوتوله ها رشد کنند و هم قدش

بشن ! اما الان می گم : هر کی کوتوله ست باید خودش زحمت بکشه

و قد بکشه و مدام به  اونایی که رشد می کنند آویزون نشه !

تا نظر شما چی باشه ...


.....................................................................

پی نوشت:

حالا چون من قد بلندم فکر نکنید منظورم قدِ فیزیکی هستا !

.