مرگ او

زندگی دوم او بود که گردید آغاز

شیشه‌ی عطری سربسته

افتاد و شکست

همگان بو بردند

که چه چیزی را دادند از دست!*

                                        

 

بعضی مرگ ها از آدم می کاهند !

نه این که افسرده ، نه این که ناامید و نه این که

زندگی را دوست نداشته باشم ، حتا آن روزها که چهره ی

نازیبا و عبوس زندگی مانند عجوزه های گوژپشت ِ دندان طلای

داستان ها ،لبخند ِ کریه اش را حواله ام کرده است به امید ِ 

روی ِ دیگرش صبوری کرده ام  و بی آن که جستجوگر ِ هدفی در

پس ِ زنذگی بوده باشم آن را دوست داشته ام !

اما یک مرگ هایی که اتفاق می افتند پوچی عجیبی بر ذهنم 

مستولی می گردد که اثرش مانند آمپول بی حسی ست به 

وقت ِ پرکردن ِ دندان با این تفاوت که به جای صورت، مغزم بی حس

می شود و تا مدتی گیج و منگ می شوم !

بدرود ای چشم آبیِ** بی آلایش و آرایش که ستایش همه ی

جهان را برانگیختی !

 

.........................................................................

 

 *(محمدرضا شفیعی کدکنی)

** او به تعبیر یالوم، زمین سوخته ای برای مرگ بر جای گذاشت و

رفت و «پشت حوصله نورها» دراز کشید.