برخی واژه‌ها، بطنِ خسته و مفلوکی دارند. اصلاً همین کلمه «مفلوک»؛

نکبت، روسیاهی و بدبختی از سر و رویش می‌بارد. یادآور کارگرانِ آفتاب

سوخته‌ای‌ست که زاغه‌نشین‌اند. کارگرانی که با دست‌های سیاه و ترک‌

خورده دلّه روغن‌نباتی، بلوک و کلوخ روی هم گذاشته‌اند تا سر پناهی برای

شب‌هایِ یخِ زمستان داشته باشند. شب‌هایی که با مرور رژِ لب و چکمه

و گونه‌های قرمزِ دختران شهری صبح می‌شود.