تیغِ وسواس به‌دست می‌گیرم و با ظرافتِ دستانِ باستان‌شناسی

که اول‌بار، شهر سوخته را می‌کاوید، تُنُک می‌کنم خزانه ی کلماتی را که

سال‌های سال برای این هنگام، گرد آورده‌ام. سال‌های سال، کلمه‌ روی‌

کلمه تلنبار کرده بودم و امشب کلمه‌ به‌ کلمه بیرون می‌ریزم تا پوست‌

وپوسته‌ای باقی نماند و چیزی در میان نباشد جز هر چه ماندنی است.

هر کلمه‌ای که می‌ریزد، حس دوگانه‌ای است از امید و ترس؛ این واژه‌ها

که واژگون می‌شود، از سویی، گوشه‌ای از دیواری است میان ما و از دیگر

سو، ردیفی است از سکویی که تو را از بلندی‌اش می‌بینم.

بی‌رحمانه، این درخت پر شاخ و کم ‌بار را هرس می‌کنم؛ تمام کلمه‌ها

می‌ریزد جز سه واژه‌ای که نمی‌توان روی‌اش تیغ کشید:

تو

جانِ

منی

 

 

 

 

ح / الف