جان !
تیغِ وسواس بهدست میگیرم و با ظرافتِ دستانِ باستانشناسی
که اولبار، شهر سوخته را میکاوید، تُنُک میکنم خزانه ی کلماتی را که
سالهای سال برای این هنگام، گرد آوردهام. سالهای سال، کلمه روی
کلمه تلنبار کرده بودم و امشب کلمه به کلمه بیرون میریزم تا پوست
وپوستهای باقی نماند و چیزی در میان نباشد جز هر چه ماندنی است.
هر کلمهای که میریزد، حس دوگانهای است از امید و ترس؛ این واژهها
که واژگون میشود، از سویی، گوشهای از دیواری است میان ما و از دیگر
سو، ردیفی است از سکویی که تو را از بلندیاش میبینم.
بیرحمانه، این درخت پر شاخ و کم بار را هرس میکنم؛ تمام کلمهها
میریزد جز سه واژهای که نمیتوان رویاش تیغ کشید:
تو
جانِ
منی
ح / الف
+ نوشته شده در ساعت توسط