ما در غالب موارد راه را در پرتو نشانه ها می یابیم. هر نشانه
مثل تیر چراغ برق است که میدانی را در اطرافش روشن می کند.
مکانی که در شعاع نشانه درمی آید "آشنا"ست، و مکانی که از
آن بیرون می ماند، "ناآشنا". خط نور نشانه ها را می گیریم تا ذرّه
ذرّه در دل تاریکی راه را بیابیم. اما گاهی تا به خود می آییم
درمی یابیم که "چیز" ها دیگر "نشانه" نیست. چراغها خاموش
شده است. مکان بیگانه و همگن است: دیگر نمی توانیم شمال
را از جنوب، و شرق را از غرب بازبشناسیم. راه را گم کرده ایم
برای آنکه "جهت" را نمی یابیم. نشانه که نباشد، فضا همگن
می شود، و فضا که همگن می شود، "جهت" گم می شود،
و جهت که گم می شود، ما گم شده ایم.
اما آدمها بیش از یک جور "گم" می شوند. ما گاهی در مکان آشنا
گم می شویم. مثلاً گاهی برای قدم زدن به کوچه پس کوچه های
اطراف خانه مان می رویم. غرق اندیشه قدم می زنیم. یکباره
سربلند می کنیم و با حیرت خود را در جایی کاملاً غریبه می یابیم.
بی اختیار از خودمان می پرسیم: "من کجا هستم؟" چند لحظه ای
طول می شد تا دریابیم که در انتهای کوچه خودمان هستیم!
کوچه همان کوچه است، نشانه ها همان نشانه هاست، اما
ما آنها را بازنمی شناسیم. در کوچه خودمان گم شده ایم!
آدمها در این دنیا غالباً در کوچه خودشان گم می شوند!
آرش نراقی